خداحافظ احمق جان

منتشرشده: ژانویه 18, 2011 در روزها

وقتش بود .
خیلی خوب بودی از روزای اولی که ولم کرده بود و من حار بودم آدمایی رو پیدا کنم تا باهاشون حرف بزنم پیشم بودی . من خنگ شده بودم . هیشکی پیشم نبود . نمیخواستم به حرفش عمل کنم و با آیینه حرف بزنم . تو رو پیدا کردم . ولی واسه اون نوشتم . حواسم به تو نبود . ببخشید احمق جان . حالا تو عزیز ترین احمق شاهینی .
کاشکی جون داشتی . فقط یه آدرس اینترنتی نبودی . اگه جون داشتی با هم میرفتیم بالا پشت بوم . با هم سیگار میکشیدیم و به ماه می خندیدیم.
وقتی رفتی خل بازی ها مو دیدی . به همه فحش میدادم . ولی وقتش بود . اینقدر باهام موندی که دیگه هیچ اسم قشنگی تو زندگیم نبود .
وقتی همه اونایی که دوسشون داشتم یهو یادشون رفت شاهین و تو هنوز نیومده بودی ولی من گریه نکردم . حتی یه قطره .
وقتی تو رو کشتن دیدی گریه ها مو . به همه فحش دادم که عزیز ترین احمقممو ازم گرفتن .
آخراش فحش ایی که بهمون دادن و یادته ؟ یادته یکی گفت خیلی قشنگ مینوسیسی ولی نجسی . چون عاشق یه پسر شدی .
اگه الان بیاد ببینه عاشق یه وبلاگ شدم بازم میگه نجسم ؟
یا اون یکی که گفت کثافت کاری ها مو دارم پشت این لوس بازی ها قائم میکنم .
هنوزم نظرای تایید نشده رو داری . زخم زبوناشون و تو خودت نگه داشتی رو نکردی . ولی من هر چی تو دلم بود ریختم تو صفحه سفیدت . خداحافظ احمق جان .
دیره واسه خداحافظی. ولی تو رو یادم نمیره با تمام روزای زندگیم که تو دلت گزاشتم .
تموم اون پستایی که منتشر نکردم . اونا رو هم با خودت بردی.
دلم گرفته احمق جان . معذرت می خوام که این همه بهت تکیه کردم حواسم نبود ممکنه تو هم بیوفتی . ببخشید احمق جان . آخه خیلی ها به من تکیه کردن من کسی رو نداشتم . خودم داشتم میوفتادم . تو رو انداختم. عوضی ام ؟
الان یه جا دیگه مینویسم ولی هیشکی که تو نمیشه . به خودشم گفتم . اسشو گزاشتم با یه حس قشنگ . اونم مثل تو یه اسم مستئار داره اسمش دلقکه . دماغش قرمزه یه کلاه بوقی هم روسرش . اینقدر خندیدم بهش روز اول .
احمق جان دیدی دیوار شدن سخته ؟ ولی واقعا دیوار خوبی بودی . نیما کجاست که تو رو ببینه
. بسه دیگه برو . یه دفعه واست گریه کردم بسه .
خداحافظ عزیز ترین احمق من .

آدرس جدیدم اینه http://bihesi.wordpress.com

Advertisements

بعضی وقتا .

منتشرشده: اکتبر 26, 2010 در روزها

بعضی وقتا باید خفه شد

اتفاق هایی که از پست قبلی تا این پست رو افتاد وقتی مرور می کنم دهنم بسته است . همین .

آرامش و دوست دارم . ولی دلیلی نداره به هر قیمیتی بخوام بهش برسم

از لطف زیاد هموفوب ها تو نظرات و مخصوصا ایمیل ممنونم . فقط به این یه لحظه فکر کنید . خدایی که شما رو آفریده خدای منم هست .

3 تا پست داشتم آماده . ولی احساس بدی دارم . بعضی وقتا باید خفه شد .

خسته تر از توام .

تلافي نكن ديوار شو .

منتشرشده: اکتبر 6, 2010 در دیوار

دوست دارم آينده ام را روشن كنم

به زمان دستور ميدهم بايستد مشكلي نيست قبلا به او فهمانده ام رئيس كيست  مي ايستد .

به آينده ميدوم شمع ها را كنار جاده مي گزارم با فندكم غوقايي به پا ميكنم.

سريع به عقب ميدوم زمان آنقدر ها هم تحمل ندارد ممكن است سرپيچي كند و من گم شوم.

مينشينم و زندگي ادامه مي يابد

2 ماه مونده تا دفترچه خدمتم رو پست كنم . 4ماه با خود كلنجار رفتم كه برم سربازي يا به حرف هم حسي هام گوش كنم و برم به مطب دكتر معروفي كه اولين روانشناس همو ها و ترنس ها است .

با خودم تكرار ميكنم : بالا تر از پارك  كوي چمن .

به آخر پارك ميرسم پياده ميشم دنبال كوي چمن ميگردم نمي خوام آدرس رو از كسي بپرسم ميترسم اينقدر واسه مغازه دار هاي اينجا پرسيدن آدرس اين دكتر معروف تكراري باشه كه بفهمن مشكلم چيه .

نه اين سمت خيابون نيست . برميگردم پايين از اول شروع به گشتن ميكنم پس كجاست ؟

به اين فكر ميكنم كه بايد بهش چي بگم ؟ روانپزشك قبلي تقريبا خودشم ديوونه شده بود از دستم .  يه بار بهم گفت من مشكل تو رو با استادم در ميون گزاشتم واسه اونم عجيب بودي.  تقصير نداشت به اون دروغ زياد گفتم چون نمي خواستم بفهمه همجنسگرام . از دكتر قبليم فقط واسم قرص هاش مونده كه نمي خورم فقط خواب آوراش كمك ميكنه . وقتي مي خورم مي خوابم خواب هيچ چيزم نميبينم انگار خوابشم مصنوعيه .ولش كن ……

از فكر هاي آشفته ميام بيرون دليلشم فقط تابلوي آبي رنگيه كه روش نوشته چمن .

ضربان قلبم به سرعت بالا ميره ميتونم حسش كنم يه كم هم ترش كردم . ترسيدم دوستاي اينترنتي ام بهم گفته بودن اگه ميترسي با يكي برو ولي اين قانون كه تو ذهنم چپيده و ميگه هر كسي كه بفهمه مشكل تو چيه بايد باهاش رابطه ات رو قطع كني اجازه نداد كسي رو ببرم .

اما  الان واقعا به يه نفر احتياج دارم واقعا واقعا واقعا ….ضربان قلبم تندتر شده يه نفر رو مي خوام كه دستشو بگيرم يه كم فشار بدم اونم از سر دلگرمي محكم دستمو بگيره .

هميشه اين موقع ها اين كار رو ميكنم چشمام رو ميبندم دستاي خودم رو مثل ديوونه ها ميگيرم .

سر كوچه ميرسم به جز اون دكتر معروف اسم چند تا دكتر ديگه هم روي تابلو نوشته شده الهي شكر .

چون ديگه وقتي از در ميرم تو كسي متوجه نميشه  مشكلم چيه . شايد نارحتي ريوي دارم .

به طبقه اول ميرسم يه زن با يه بچه 4 ساله و يه بچه تو شكمش در آسانسور رو باز ميكنه و ميره بالا . بايد از پله ها برم .

واحد 11

طبقه اول 3 واحده . يعني بايد برم طبقه 4 . هر قدم ميرم بالا بيشتر ترش ميكنم . چرا من اينطوري شدم ؟ واحد 4و 5 و 6واحد 7 و 8و 9 . واحد 10 …….. مي ايستم زن باردار ميره مطب واحد 10 . واحد 11 بسته است روي در هم اينو نوشتن :

مراجعين محترم به علت سفر خارج از كشور دكتر مطب تا تاريخ **/ 7 /  تعطيل مي باشد .

به برگه نگاه مي كنم 2 نفر از آسانسور ميان بيرون پشت سرم مي ايستن .

سمت چپي : اه تعطيله

سمت راستي :‌خوب اشكالي نداره يه روز ديگه ميايم .

سمت چپي : شما ميدونيد از كي رفته ؟

من اصلا حواسم نيست .

سمت چپي گوشه آستينم رو ميگيره : شما ميدونيد ؟

برمي گردم ميگم نه . يه كم مكث مي كنم كه يعني مي خوام برم دست هاشون رو به هم دادن 2 تا پسر با موهاي امو كه معلومه از من كم سن ترن  حتي ميشه حدس زد پوزشون چيه سمت راستي خيلي دخترونه تره . دستاشون رو باز ميكنن تا رد شم ولي من از بغل دست سمت چپي رد ميشم . پله ها رو 2 تا يكي ميرم پايين .

تو پارك  ميشينم خوشحالم از اين كه بسته بود . چه پاييز بي رگي آفتاب گرم  و پاييز اصلا به  هم نميان . الان بارون مي خوام .

از دور ميبينمشون تو پارك يه گوشه اي دور از من نشستن .

آره حسوديم ميشه . چيه ؟ منم آدمم . درسته خيلي قدم ولي الان واقعا يه نفر رو مي خوام اصلا فقط واسه همين چند دقيقه كه يه كم گريه كنم همين . فقط دستشو بگيرم و گريه كنم . اينجا رو ببينيد . آخرين پاراگرافش رو بخونيد مي فهمين چي ميگم تو مملكت غريب يه ايراني تو مترو گريه اش ميگيره يه هندي كه زبونشم نمي فهمه مياد پيشش  با هم گريه ميكنن .

اصلا نه نه نه ….. حالا كه كسي نيست  يه بهونه ميارم . يه قانون ديگه هم دارم درسته كه تو اين 4  ماه يه باراين قانون رو شكستم    ولي اين قانون ميگه اشكات نبايد بريزه پايين بزار بغض خفه ات كنه نميميري نترس . با هر گرايش جنسي هم كه باشي مردي . مرد گريه نميكنه . اين همه آدم مريضن اين همه آدم مشكل دارن بمير ولي گريه نه .

بغضم و  خفه ميكنم . به دنيا لعنت ميفرستم .

دو تا امو اون طرف نشستن دست همديگر رو گرفتن … چرا بارون نمياد؟  مي خوام دعا كنم .

ميرم خونه .  پدر نيما رو تو را پله ميبينم  امروز اسباب كشي داشتن خونه اي رو كه 20 ساله توش زندگي ميكردن رو داره ول ميكنه و ميره نيما اينجا به دنيا اومده .تو پست خوابيدم بدون ترس در موردش حرف زده بودم.

كسي كه وقتي زنش زنده بود وقتي پسرش پيشش بود حتي جواب سلام منم درست نميداد حالا زودتر از من بهم ميگه :

سلام پسرم . ميگم:  سلام . ميگه وقتي از راه پله اومدي بالا بوي نيما ميومد . سيگار كشيدي؟

راست ميگفت من و نيما يه سيگار ميكشيديم .

گفت :يادش به خير  از در ميومد تو سلام ميداد اين بو رو احساس ميكردم . ولي هيچي بهش نميگفتم . به مادرش ميگفتم به بهش بگه .

ميگم : كمك نمي خواين ؟ ميگه :  فقط  اين كامپيوتر نيما رو نميدونم چه طوري جمعش كنم كلي سيم داره .

ميرم تو.  كامپيوتر رو جمع ميكنم . واسم چايي مياره يه صندلي هنوز كنار اپن آشپزخونه هست . اينجا هميشه مادر نيما ميشست يادمه . مادر منم اون جلو ميشست و با هم حرف ميزدن .

دفعه پيش كه گفت بيا چايي بخوريم ماه رمضون بود . ميشينه رو صندلي ميگه :

نيما خيلي وقته زنگ نزده .

ميگم نارحت نباشيد داره بهش خوش ميگزره دختراي تهرون از دستش آسي بودن . قيافش شبيه خارجي هاست درسته يه كم سوخته ولي ميتونه يه عروس اكرايني واستون بياره .

دستش مي خوره چايي ميريزه رو پاهاش . خيلي  خيلي داغ بود .يه واي سوختم غمناكي ميگه . مطمئنم مطمئنم بغض داره .  ميرم آب ميارم از شير .آب رو   ميگيره ميريزه رو پاش به صورتشم ميزنه . آب داغ بغضش و تركوند .

واسه اينكه فكر كنه من متوجه نشدم ميگم خونه خواهرتونم شلوغه ديگه با نوه هاش ماشالله حوصله اتون سر نميره .

هول شدم .

ولي نه يه مرد 48 ساله داره گريه ميكنه جلوي من .صداي گريه اش بلنده . در خونه رو ميبندم .

ميگم : چي شده آقاي محبي نيما زنگ ميزنه الان يه كم سرگرمه .

ميگه : يه زمان خونه منم شلوغ بود نيما بود زنم بود .

واقعا داره اشك ميريزه .دستش رو ميگيرم . واقعا نميدونم بايد چي كار كنم از اون زن هندي كه كمتر نيستم.

اين دليلي نميشه چون كسي تو پارك واسه من اين كار و نكرد منم  تلافي كنم و  به دنيا بگم آره منم ميشم مثل خودت . من فرق دارم من ميتونم تحمل كنم من شاهينم .  ديوار شدنم بلدم يه جايي تو دلم هست كوچيكه و پر ولي  ميريزم اونجا اما الان  ديوار گيجي شدم چون اوني كه ميخوام درد دلش و بريزم تو خودم   فاصله سني اش زياده   . ولي ميتونم .

نيما جان خوبي ؟ اگه ببينمت مطمئن باش يه چك و لگد افسري پيش من داري . عهد كردم ميزنم .

يادته ميگفتي شاهين تو ديواري ؟ الان ديوار باباتم شدم . باباتم به ليستت اضافه كن.

اگه بارون ميومد اون موقع دعا ميكردم خدايا هيچ وقت كسي رو كه به يه دست نياز داره تا باهاش همدردي كنه رو نااميد نكن . سخته

******

ميرم خونه به بابام سلام ميدم نشسته داره فيلم فارسي ميبينه . راستي چرا اون متوجه بوي سيگار من نميشه ؟

يا من خيلي زيركم يا بابام متوجه من نيست .شايد مثه باباي نيما به روم نمياره ؟ ولي  لااقل به مادرم كه بايد ميگفت ؟

اصلا دوست دارم فكر كنم من زيركم . آره اين درسته .



پي نوشت 1 :‌ من برم بالاي منبر همه تونم جمع بشيد نميتونيد منو بياريد پايين . پست قبلي رو تو اين روز نوشتم حال نداشتم اين همه تاپيپ كنم . دلم گرفته بود قيصر نوشتم .

پي نوشت 2 : من و نيما فقط با هم دوست بوديم هيچ چيز ديگه اي بينمون نيود اون يه دختر باز حرفه ايه .

پي نوشت 3 : ديگه خونه نيما اينا اينجا نيست . من و يادش رفته . شايد . ولي باباشو چرا ؟ يه كارت تلفن بگيرم بهش زنگ بزنم.

پي نوشت 4 :‌ هر كي اينطوري معافيت گرفته به من بگه به مشاوره احتياج دارم  . از خدمت نمي ترسم ولي نرفتن بهتره از رفتن . شايد اونجا زير توهين هايي كه به سربازا ميشه احتياج به همدم پيدا كنم و  به يكي اعتماد كتم . اين آزارم ميده . وگرنه از باقيش نميترسم .

كجاست

منتشرشده: اکتبر 5, 2010 در دیوار

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

قيصر امين پور

زير بارون دعا كن

منتشرشده: سپتامبر 26, 2010 در روزها

پدرم دوست نداره من كار كنم . دليلش اين نيست كه خانواده پولداري هستيم .

متوسطيم . وسط شهر زندگي ميكنيم . ماشين معمولي داريم . رستوران هاي معمولي ميريم و….

دليلش اينه فكر ميكنه اينطوري نميتونم درس بخونم  . با اينكه كارم نيمه وقته . با اين كه ساعت كاريم كمه ولي ميترسه .

كار من يه جور فروشندگيه . فروشنده يكي از شركت هاي لبني . دونفر  يكي دختر و يكي پسر دم فروشگاه ها مي ايستيم و به مردم يه محصولي رو معرفي ميكنيم و تست ميديم . اونا هم اگه خواستن خريد ميكنن ولي خريدشون هيچ فرقي به حال ما نداره . ما ساعتي كار ميكنيم ساعت يعني پول .

اپيزود اول

يكي از عجيب ترين كاراي دخترا هميشه واسم فكر كردن به رابطه دوستاشونه . حدس و گمان  هاشون گاهي غيبت كردنشون و گاهي هم نفرين كردنشون .

همكارم مريم   : يعني تو واقعا نميتوني متوجه بشي كي با كي تو شركت دوست پسر دوست دخترن ………..

و همين طور ميگه  منم به هيچي فكر ميكنم . به هيچي .

يه ماشين 206 سفيد مياد جلوي ما نگه ميداره .

مريم  حرف زدنش قطع ميشه . يه نگاه عجيب به سرنشين ماشين ميكنه

ميگه :  يواشكي اين پسره رو نگاه كن  !!

خواستم خودم رو به بي توجهي بزنم راستش رو بخوايد از چند متر قبل از اينكه ماشين پارك بشه من ديده بودمش حتي وقتي دستش رو آورد بالا تا آدامس بخوره دستبند رنگين كمونيشم ديدم . يه پسر تقريبا 24 سال با موهاي بلند دماغ عمل كرده و يه كم خط چشم دور چشماش . يه جفت لنز آبي هم انداخته بود .

گفتم  :‌كدوم رو ميگي ؟‌

گفت : همين دختره ديگه (‌ ميخنده )منظورش پسره است .

ادامه ميده :نيگاش كن آشغال و خط چشمم كشيده . داره آخرت ميشه .

هيچي نگفتم . بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ميگيرم .

يكي از مشتريها سفارش جديد ميده .ميرم تو سوپر ماركت تا واسش بيارم . دستم رو ميزه و سفارش ها رو ميگم .

يهو يكي ميگه : اين انگشتري كه تو دستته مفهوم خاصي داره ؟

همون پسره تو ماشين بود . بوي كرم رو صورتش واسم آشنا است . يه سفيد كننده گرون . اگه تو تشخيصش اشتباه نكرده باشم هر يه بسته اش 32 هزار تومانه .

ميگم :‌ خوب علامت مرد هاست .

با يه حات مسخره وار  ميگه :‌آره خوب ما هم از پشت كوه اومديم تو كه راست ميگي  (‌يه نيشخند )

يكي از مشتري ها بدن سازه بد جور بهش زل زده . صاحب سوپري جنس ها رو مياره دلم نميخواد بي جواب بزارمش .

ميگم :‌ولي من از پشت كوه نيومدم ميدونم اين دستبند معني اش چيه .

مرد بدن ساز هنوزم تو كفشه از سوپر ميرم بيرون تا  پول رو از مشتري بگيرم و ببرم  تا به مغازه دار بدم  .

همون پسره بغل دستم وايستاده .

ميگه : تيغ زدن موهاي دستتم همون معني دستبند منو ميده ؟‌

خيلي نگا ها به ماست حتي سوپر ماركتي.  ترجيح ميدم جوابشو ندم . يه كم آستينم رو ميارم پايين .

موهاي دستمو به خاطر باشگاه ميزنم . بسكتبال ميرم . همه بچه ها ي تيم اين كارو ميكنن .شايد با اين بهونه خودم و توجيه ميكنم . ولي واقعيتش اينه .

مرد بدن ساز  خيلي وقته دوست داره يه جوري سر صحبت رو باز كنه خودشم موهاي دستش رو زده . شايد اين حرف پسره بهش برخورده باشه  .به طرفداري من ميگه شايد بدنسازي ميره .

ميام بيرون . پسره هم يه كم با مرده حرف ميزنه و مياد بيرون.

به من ميگه مراقب اوني كه جفت اين حلقه رو داره باش . ميخنده  احساس ميكنه پيروز شده .نميدونه اين حلقه جفت نداره . اين حلقه رو دارم واسه اينكه كسي فكر نكنه تنهام . اين حلقه رو دارم واسه اينكه ميترسم .

ميشينه تو ماشين . آب سوداش رو باز ميكنه ميخوره و آشغالش رو پرت ميكنه جلوي من . يه دختره آدامس فروش مياد پيش ماشين  و بهش ميگه آدامس بخر .

آدامسش رو از دهنش در مياره و اونم ميندازه دور شيشه رو ميده بالا و ميرن .

مريم  ميپرسه : پسره منظورش چي بود از حلقه و صاحبش ؟

بازم بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ديگه ميگيرم .

اپيزود دوم

دختر آدامس فروش مياد سمت من  . ميگه آدامس مي خواي . يه جواب سربالا ميدم .

مريم  ميگه چرا نخريدي ؟ ميگم چون  نميخواستم .

ميگه چقدر دختره خوشگله چشماش آبي آسمونيه  اولين چيزي كه تو صورتش آدم و جذب ميكنه چشماشه .  ………..

واسم فرقي نداره . خيلي وقته واسم دختر خوشگل و زشت فرق چنداني نداره . قبلا ها واسم لنزهاي پسرايي مثل همون كه سوار  206 بود ارزش داشت .با اينكه مصنوعي بود . شايد اگه چند مدت پيش ميديدمش اينطوري باهاش حرف نميزدم . اما الان ديگه به اونا هم فكر نميكنم .

به اين فكر ميكنم دروغ تو ذات آدماست هر لنزي با هر رنگي هم بزنن كافيه تو چشم هاشون نگاه كني چشم ها  دورغ نميگن . چشم اوني كه 100 بار گفت واست ميميرم  هم دروغ نمي گفت ولي من نخواستم حقيقت رو  باور كنم   . ديگه واسم فرقي نداره .  شايد اينم مثل همجنسگرايي  يه حس جنسيه . اين كه ديگه مهم نيست كي از بغلت رد ميشه . مرد يا زن . خوشگل يا زشت . وقتي رد ميشه بهت نگاه ميكنه يا نه .

يه نيم ساعتي هست كه دور ما ميچرخه ميخواد به مشتري هاي ما آدامس بفروشه ولي موفق نيست .

رو به همكارم ميكنه . ميگه آب دارين ؟ يه ليوان آب بهش ميديم .

يه بسته آدامس باز شده از گوشه جعبه آدامسا بر ميداره به مريم  تعارف ميكنه بر ميداره . به من تعارف ميكنه ميگم نمي خورم .

ميگه نمك نداره شيرينه .

برميدارم .

يه مزدا 3 جديد مياد جلوي ما وايميسته .

2 نفر از سرنشين هاش پياده ميشن مي خواد به اونا آدامس بفروشه نمي خرن .

ميرم تو تا سفارش مشتري هاي جديد رو بيارم .

يكي از سرنشين ها ريش زيادي داره به دوستش ميگه . اين دختر آدامس فروشه هم بد نيستا ميشه مخشو زد . يه بار يكيشونو بردم خونه مهران اينا . كثيف هستن ولي حال ميده جوونه .

دوستش ميگه : اينا مريضن پول ميديم يه داف شاخ مياريم بابا .

به حرفاشون گوش ميدم . ولي سرم تو كار خودمه . تصميم اين ميشه . به بهانه خريدن تموم آدامسا دختره رو واسه سرنشين ريشو سوار كنن .

پسر ريشو رو به من ميكنه ميگه ببخشيد آقا يه باكس ردبول به من ميديد ؟

ميگم من مسئولش نيستم .

يه مشتري ديگه  ميگه بسته هاي پاستيل كجاست ؟ ميرم از پشت قفسه ها واسش ميارم .

پسره ريشو رو به من ميكنه ميگه شما كه مسئولش نبوديد ؟‌

ميگم به خودم ربط داره . دوستش نگاه بدي به من ميكنه راننده مزدا هم پشت سرم وايستاده . صاحب سوپر ماركت از طرز حرف زدنم نارحته . درسته وظيفه من نيست ولي بايد با مشتري ها خوب حرف زد  .اما اين يكي رو  اگه ميتونستم رو صورتش بالا مياوردم .

از مغازه ميام بيرون به دختره ميگم سوار ماشين اينا نشو.

ميخنده ميگه سوارم نمي كنن . ميگم اگه گفتن نرو بالا . ميگه باشه داداش . ريز ميخنده . شايد 15 سالشه  . با مريم  در گوشي حرف ميزنه .

مريم  به من نگاه ميكنه و به دختره ميگه سرت غيرتي شده درسته ماشين نداره ولي با مرامه. شاهين صدات رو كلفت كن بگو سميه سوار ماشين اينا نشو

اسمش سميه است   .

بازم ريز ميخنده . ميگه من موبايل ندارم  شرمنده واسه اينه شماره نميدم   . غش غش ميخنده .

ميگم من همسنت نيستم بچه .

بهش بر ميخوره . با لحن بدي گفتم .بازم  خراب كردي شاهين . ديگه نميخنده  .

بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ديگه ميگيرم .

وقتي برميگردم پسر ريشو داره با سميه  حرف ميزنه . مي خوادهمه آدامساشو بخره يه ردبول باز كرده به سميه  تعارف كرده . منتظر فرصتم كه به من نگاه كنه . ميخوام وقتي نگاه كرد اخم كنم . شايد كارساز باشه .

راننده مزدا بيرن از ماشين داره سيگار ميكشه و با موبايل حرف ميزنه . مطمئنا آخرين نخ سيگارشه . به سميه پول ميده ميگه برو يه بسته فيلتر پلاس بگير .

ميره تو مغازه منم پشت سرش . نميتونه اسم سيگار رو تلفظ كنه . من به سوپر ماركت ميگم چي ميخواد .

ميگم : بيچاره ميدوني ميخوان ببرنت كجا ؟

صاحب سوپري بهم نگاه ميكنه منظورش اينه آرومتر .

ميگه: تموم آدامسا مو ميخواد بخره .

ميگم همين !‌

ميگه آره بعدش كارم تموم ميشه بهم گفت ميبرمت نزديك مترو پياده ات ميكنم برو خونه . آدم خوبيه دلش سوخته واسم .

تازه ميفهمم مفهمو بچه چيه . بچه يعني كسي كه دنيا رو مثل خودش ساده ميبينه . مثل همين  دختر مو خرمايي باا يه جفت چشم آبي . گلهاي زيبا خار دارن ولي من هيچ خاري دور سميه نميبينم خيلي راحت داره چيده ميشه .

بهش ميگم دورغ ميگه نميبردت مترو .

ميگه اصلا به تو چه . من كه بچه ام اين يارو سنش زياده نترس شماره ام و بهش نميدم .

ميگم من ميخرمشون باهاشون نرو . دستم رو تو جيبم مبكنم . يه 5 هزار تومني دارم . ميگم بسه ؟

ميگه 14 تومن جنسه .

ميرم بيرون به مريم  ميگم  پول داري ميگه نه . كارت بانكي ام رو برميدارم  بايد از سوپر بگيرم .

ميرم تو سوپرولي  سميه  مياد بيرون  سمت ماشين ميره دستش و ميگيرم . فشار ميدم ميگم بيا 15 تومن بهت ميدم پول تاكسي تا مترو هم ميدم .

نميدونم بايد به چي من اعتماد كنه . شايد به نفس هاي بلندي كه از حرص ميكشيدم. ميگم برو سيگارو بده بيا پولت رو بگير . دستش رو ول ميكنم .

بارون مياد . نزديك پاييزه . زير بارون دعا ها زودتر بر آورده ميشه . دعا ميكنم وقتي ميره سمت ماشين ققط سيگار رو تحويلشون بده نه بدنشو . آرومم چون خدا واسه شنيدن صداي ما احتياج به فرياد نداره ولي ما واسه شنيدن صداي اون احتياج به سكوت داريم

ميره سيگار رو ميده . در ماشين رو پسر مو بلند باز ميكنه ميگه بشين . راننده سيگارشو تموم ميكنه گاز ميدن و ميرن  البته بدون سميه .

سوار نميشه .

خدا .بارون . دعا . سميه . مريم  . يه مزدا . سه تا سرنشين  .   من . خدا . بارون . خدا . بارون . خدا . خدا . خدا .

ممنونم ازت خدا . متاسفم نميدونم چرا ولي نتونستم حتي يه بار تو زندگيم زيبايي رو تو زنا درك كنم ببخشيد خوب بندگي نكردم . ولي خوب خدايي ميكني .

10 هزار تومن از حساب برميدارم .  5 تومن از جيبم ميزارم . ميره . تاكسي نميگيره . پياده ميره تا مترو شايد اينطوري پولي هم پس انداز ميكنه. وقتي ميره پشت سرش و اصلا نگاه نميكنه سرش پايينه . شايد از خودش همون سوالايي رو ميپرسه كه مريم از من پرسيد و باعث شدبه خاطرش  يه مشتري تازه بگيرم .

ميپرسه اگه واسش مهمم , اگه دوستم داره طوري كه نميخواد سوار ماشين يكي ديگه بشم طوري كه 15 تومن واسم خرج ميكنه چرا بهم نميگه وايستم ؟

‌ كاشكي يه نفر تو اين دنيا بود كه ميفهميد وقتي ميگم تو برفا گم شدم يعني چي . وقتي ميگم ميدونم راه خونه كجاست ولي نميرم يعني چي . چطوري ميتونم يكي رو كه واقعا حسي بهش ندارم  فقط به خاطر رنگ چشماش بگم دوسش دارم .  دست من نيست كه كسي رو دوست داشته باشم يا نه . نميتونم به خودم اين اجازه رو بدم به يه دختر دروغ بگم دوست دارم . اصلا تا آخر عمر هم باهاش زندگي كنم اصلا با هم بميريم .اين مهمه   من دروغ گفتم  بزار بره ميدونم يكي پيدا ميشه كه واقعا دوسش داره .

منم تنها نيستم هميشه يه چيزي تو جيبم هست كه به بهونه اينكه آرومم ميكنه ميكشم تا يه روز آروم آروم واقعا آرومم كنه البته واسه هميشه .

پي نوشت : يه اتفاق ديگه هم افتاد كه ديگه ننوشتم گفتم عمرا بخونن تا همينجارو .

پي نوشت 2 : بچه هاي شركت الان يه چند روزه منو ميبينن ميگن روزي 15 تومن كار ميكني 15 تومن ميدي آدامس ميخري؟ يه دونه آدامس بده اسكول . مي خواستم عكس بسته هاي آدامس رو هم بزارم ولي نميدونم كجاي گوشي ريختمشون بيخيال ولي اون عكس حلقه پيدا شد دي

پي نوشت 3 :‌اگه 20 سال ديگه تو يه روزنامه خوندين يه مردي با نيم متر ريش تو كوه ها ي نزديك امامزاده هاشم داره زندگي ميكنه  دقت كنيد ببينيد زمان رفتن مرد به كوه با بستن اين وبلاگ يكيه ؟

زندگي را

منتشرشده: سپتامبر 13, 2010 در دیوار

زندگي را به جايي ميبرم شاد است و سر خوش راه ميرويم .

زندگي آرام است نگاهي به من ميكند من هم خنده زوركي تحويلش ميدهم . از همان هايي ها كه سالها با صورتم آشناست.

زندگي شاد است نه كسي و نه چيزي را به اين پر رويي نديده ام اين همه زجر كشيدم حال به من ميخندد . زجرم ميدهد . دستش را آرام ميگيرم فكر ميكند از سر محبت است . برايش نقشه اي دارم . از همان نقشه ها كه سال ها برايم كشيد و من اجرا كردم .

زندگي را به گوشه اي ميكشانم نميداند چه در انتظارش است وگرنه …..

از عاقبتم ميپرسم ميداند . نميگويد . ميخندد . ميخندم چون من هم عاقبت او را ميدانم و هيچ نميگويم .

از حال ميپرسد . خوب توصيفش ميكنم ميداند دروغ ميگويم .زندگي آرام است . بايد هم آرام باشد تمام سختيهايش را من ميكشم . بايد هم آرام باشد .  زندگي را به گوشه اي ميبرم برايش قبري كنده ام به اندازه زجرهايم عميق……………

زندگي را به چاي دعوت ميكنم  با شوق ميپذيرد . چقدر احمق است من را چه احمقي بازي ميداد .  ياد گرفته ام اگر گوسفند هم ذبح ميكنم اول سيرابش كنم . سيرابش ميكنم . با آب سيرابش نميكنم تا نفهمد. من بيرحمم  .  بعد از كشتنش نخي سيگار ميكشم . تا خودم هم سيراب شوم .

زندگي را بلند ميكنم تا قدم بزنيم زندگي ام چقدر زيباست زشتي هايش را سر راه من انداخته فقط برايش زيبايي مانده اي كاش اين سيرتش را زودتر ميديدم . مي توانم عاشق زندگي ام شوم اما هرچقدر هم معشوقت زيبا باشد واينقدر از دستش زجر كشيده باشي نميتواني ببخشي  .

به دو قدمي قبرش ميرسيم پشت به قبر ايستاده . گلويش را ميدرم با دندان .

به قبر مي افتد . اما يادم نبود او زندگي من است پس به قبر مي افتم بدون كشيدن سيگار .

پي نوشت : خيلي وقته هيچ كاريم اونطوري كه ميخوام نميشه  .  هدفم خوبه ولي بهش نميرسم . زندگي رو ببينم ميكشم .  مگر اينكه روي زيباش و ببينم

وسط برفا

منتشرشده: اوت 30, 2010 در روزها

قبلش كتاب شازده كوچولو رو بخونيد   چه ترجمه اي هم هست احمد شاملو . مرسي شايان جان.

گم ميشدم . وقتي بچه بودم خيلي گم ميشدم . هميشه مادرو پدرم دنبال من بودن .

يه بار تو مشهد . تو بازار . تو مراسم ختم .

يه بار هم تو برف شمال بوديم خونه مادر بزرگم . بابا منو سپرد دست دايي پسر  دايي ام . ولي نميدونم چي شد اون رفت منم راهي رو كه فكر ميكردم درسته گرفتم و رفتم .  خيلي سردم بود.يه كاپشن سفيد تنم بود .  برف تو يقه هام بود زير لباسم پر برف شده بود دستام ميسوخت كفشم آب خالي بود ديگه نميتونستم راه برم پاهام بي حس بود رو زمين افتادم  اشكمم يخ بست  .  . بعضي وقتا كه خانواده ام  دور هم جمع ميشن از اين موضوع حرف ميزنن كه خيلي دنبالت گشتيم ولي چون رنگ كاپشنت سفيد بود نميشد به اين راحتي ها پيدات كرد وقتي منو پيدا كردن يه 6 ساعتي گزشته بود .

ولي تنها نبودم ژنرال پيشم بود

اين حرف رو caravaggio بعد اينكه وبلاگش و بست  بهم گفت

احساس ميكنم دارم وسط برفا ولت ميكنم

آدرسش تو پيوند هام هست البته الان ديگه بسته  . نميدونم الان ماجرا ي اون با قراري كه داره چي شده ولي اين پست رو تو شب قدر نوشتم همون شبي كه اين حرف و بهم زد.

داداش گلم تو منو ول نمي كني .

خودم نمي خوام بيام . ديگه ميترسم . ميترسم كسي بهم بگه :

(

شاهين تورو خدا با هركي مي خواي باش فقط بزار منم پيشت باشم هر كاري ميخواي بكن فقط منم پيشت باشم .)

وبعد خودش بره .

روحم داغونه . ترك برداشته . بعضي از عضواي بدن وقتي داغون ميشن ديگه نميشه كاريشون كرد همونطوري ميمونن .

تو برفا  ولم نكردي ولي نميام . ميمونم.

اينجا هستن كسايي كه حرفا مو ميفهمن .

تو كه رفتي .من جام خوبه .نارحت نباش اينجوري كه مينويسم فكر كن .

فكر كن بعد رفتنت اين اتفاقا افتاده. اونوقت شايد ديگه نگي نميخوام تو برفا ولت كنم شايد بگي چه خوب شد تو برفا موند.

كاشكي ميشد دوباره تو برفا گم بشم . كاشكي ميشد دوباره ژنرال تو دستم باشه . بعد يه آدم كوچولو بياد پيشم . ازخرده  سياره ب 612

اين خرده  سياره رو يه مكتشف ترك كشف كرده بود .

تو برفا مي خوابم . خونه رو بلدم خيلي دوره  ولي نميخوام برم .

شروع شد .

با طلوع آفتاب با شنيدن صداي نازك عجيبي از خواب ميپرم .

– بي زحمت يه همستر برام بكش

– چي ؟

– يه همستر برام بكش . همستري كه برام ميكشي بايد كوچيك باشه مي خوام بتونه از سوراخ آتش فشان هام بره تو .

ميشناسمش . ده ساله پيش تو يه كتاب  خونده بودم اگه يه نفر و با موهاي طلايي ديدم اگه ازش سوال پرسيدم و جواب نداد بايد حدس بزنم اون كيه.

يه موش براش ميكشم .

– نه اين موشه من همستر مي خوام .

يه موش براش ميكشم اينبار گوشاشو كوچيكتر ميكشم .

– نه نه اين موشه كه گوشاش رشد نكرده من موش نميخوام اه تو احمقي . تو اين برف كس ديگه اي رو نميشه پيدا كرد .

احساس ميكنم ميتونه آرزوي منو برآورده كنه

ميگم يه ژنرال برام بكش اونوقت يه همستر برات ميكشم .

جواب مو نميده يه گو شه تو برفا ميشينه .

– تو هم هواپيمات خراب شده ؟

– نه من …. نميدونم خودم نرفتم بهم گفتن بيا . ولي اينجا بهتره . يه دفعه خيلي وقت پيشا گم شده بودم ولي ژنرال دستم بود

– ببين ميتوني به من كمك كني ؟ من يه همستر ميخوام.  شبيه موشا هستن ولي مثل اونا سركش نيستن كه گلم رو بخورن . يكي برام بكش . مي خوام بره تو آتشفشانا اونا رو تميز كنه قول ميدم مثل گلم ازش محافظت كنم

از اول هم ميدونستم بايد چه طوري راضيش كنم . يه جعبه ميكشم . ميگم همسترت تو اين جعبه است

نه نه . نفر قبلي هم همينو كشيد . اين تو گوسفنده . تازه پوزه بندشم تسمه نداره . خيلي خطرناكه ممكنه گلم رو بخوره .

نميدونم چي كار كنم . بهش نگاه ميكنم . ازم دور ميشه . نا اميد شده .

– تو مفتت گرونه  .

كاغذش رو برميدارم . از همستر كشيدن خسته ام . دو نفر رو ميكشم دو نفر كه دارن راه ميرن  .

– آها اين همون چيزيه كه من ميخوام به نظرت تا من برسم به سياره ام مغازه همستر فروشي پيدا مي كنن ؟

5 مرداد 89 كرج  سوار تاكسي تا بريم خونه مادر بزرگش

( ميگه : من از همستر خيلي خوشم مياد . قبلا يه خرگوش داشتم مرد  . دختر فاميلمون خيلي واسش گريه كرد . الان دوست دارم يه همستر بخرم )

6 مرداد 89 وقتي داريم تو خيابون ميچرخيم

( ميگم :‌بيا از اينجا بريم من دنبال يه مغازه اي ميگردم

دنبال جه مغازه اي مي گردي ؟

حالا بماند بزار پيداش كردم بهت ميگم

زود باش بگو

نه نميگم

مي خواستم غافلگيرش كنم

ميگرديم اما هيچ همستر فروشي پيدا نميكنيم  به جاش ميريم تو يه مغازه كه واسه تولد فاميلشون كادو بگيره يه ساعت شني يه دست بند با يه ليوان   نه   نه    همه رو پس ميده    يه ساعت ميگيريم يه ساعت از اين ساعت قديمي ها

دنبال يه فرصت ديگه ميگردم تا واسش همستر بخرم  )

من عادت ندارم جوابشو ندم اين عادت اونه  در جواب سوالش ميگم

– نه ديگه نمي خواد پيدا كنه

-ولي همين خوبه به نظر من ميتونه . تو زود بزرگ شدي متوجه نيستي. به نظر من ميتونن همستر فروشي پيدا كنن اونم زودتر از اينكه من به خونه برسم   . اينجا مار داره ؟

-نه فقط برف داره .

برف ميتونه من و به سياره ام برگردونه اين بدن خيلي سنگينه نميتونم با خودم ببرمش .

مي خوام بغلش كنم شايد بشه اينجا گريه كرد . ولي نميزاره.

– بايد تو يقه ات پر برف بشه زير لباست برف باشه دستات از شدت سرما بسوزه كفشت پر آب سرد ميشه كه از برف بدتره ديگه نمي توني را ه بري اشكتم يخ ميبنده   . اگه كسي نياد دنبالت ميتوني بري تو سياره ات بايد  از 6 ساعت بايد بيشتر طول بكشه من قبلا امتحان كردم كمتر جواب نميده .

– خوب همين الان تو يقه ام پر برفه زير لباسمم برفه

– فقط يه همستر مي خواستي ؟

– آره هر وقت چيز ديگه اي خواستم بازميام .

دستهاش رو به هم ميمالونه اينگار داره از شدت سرما ميسوزه

گريه ميكنم اما سمتش نميرم . شايد دوباره عقب بره . نبايد بترسه .

– پيش من نمون من جسمم ميميره ولي روحم ميره سمت سياركم  اين طوري ميره بالا  .

كمي ميپره بالا صداي آبي كه تو كفشاشه رو ميشنوم .

ميدونم نبايد چيزي بگم .

– شما آدما همتون شبيه روباه هستين همون روباهي كه مي خواست من اهلي اش كنم

سر جاش وايستاده ديگه راه هم نميره

چيزي نميگم

– من فقط ميتونم يكي رو اهلي كنم  اونم گلمه .

سعي ميكنه گريه كنه ولي سرما نميزاره

گريه ميكنم  .

-واسه من يه ژنرال بكش بعد برو . ميدونم اونجا يكي رو اهلي كردي واسه اين زياد اصرار نميكنم بموني .

كاغذ و قلم رو برميداره . دستاش جون حركت نداره .

پاهاي ژنرال رو ميكشه .

دست ژنرال رو ميكشه

……. 6 ساعت ميگزره هنوز نقاشي رو تموم نكرده يه چيز كم داره اين ژنرال من نيست يه چيز كم داره

همه جاي ژنرال منو درست ميكشه .ساعت ها طول ميكشه .

آخرش گفت . من مسئول گل خودم هستم . نميتونم قلبمو به ژنرال تو بدم

بيشتر از  6 ساعت گزشته ميخوام گرماي بدنم رو بهش بدم ولي ميترسم.  شايد واسه اين نميزاشت بغلش كنم كه بد عادت نشم و موقع سفر جلوي سفرش رو بگيرم

به جز نور زردي كه از قوزك پاش برق زد چيز ديگه اي نبود . فريادي زد مثل يه درخت كه فرو مي افته آروم به زمين افتاد

حتي صدايي بر نخواست چون روي برف ها افتاد . نقاشي ژنرال را  هم براي من نگزاشت آن را هم برد . برف .

پي نوشت : خيلي ها گفتن درست متوجه نشديم چي نوشتي   . قسمت اول رو كه متوجه شديد مطمئنا . قسمت مربوط به caravaggio  يكي از دوستامه كه مثل شايان عزيز خيلي هاتون ميشناسيدش . اون قسمتي هم كه  شازده كوچولو وارد ميشه كتاب شازده رو بخونيد حالا  به خاطر پست من نخونيد واقعا ضرر كرديد اگه نخونيدش  بهترين كتاب قرنه . قسمت كرج هم تيكه اي زندگي خودمه  كه دنبال يه همستر ميگشتيم . لينك شازده كوچولو رو  شايان عزيز هم تو نظر ها گزاشته هم اينكه من اول پست ميزارم اينجا كليك كنيد

پي نوشت  2 :caravaggio عزيز   اگه اون قضيه اون طور كه مي خواستي نشد من شرمنده ام واقعا شرمنده ام ببخش همين . اگر هم شد خوشحالم . همين .

پي نوشت 3 :  من خيلي جو گيرم مشاهده كرديد كه ! يه مقدار گنگ مينويسم و سينمايي . جنبه نداشتم كتاب آموزش فيلمنامه نويسي خوندم روم اثر گزاشته ولي يه دليلشم ميتونه اين باشه مطلب هاي قبلي به هم ديگه ربط دارن . من فكر ميكنم قبلن اونا رو خونديد كه خوب توقع بي جايي هست . ببخشيد