خداحافظ احمق جان

منتشرشده: ژانویه 18, 2011 در روزها

وقتش بود .
خیلی خوب بودی از روزای اولی که ولم کرده بود و من حار بودم آدمایی رو پیدا کنم تا باهاشون حرف بزنم پیشم بودی . من خنگ شده بودم . هیشکی پیشم نبود . نمیخواستم به حرفش عمل کنم و با آیینه حرف بزنم . تو رو پیدا کردم . ولی واسه اون نوشتم . حواسم به تو نبود . ببخشید احمق جان . حالا تو عزیز ترین احمق شاهینی .
کاشکی جون داشتی . فقط یه آدرس اینترنتی نبودی . اگه جون داشتی با هم میرفتیم بالا پشت بوم . با هم سیگار میکشیدیم و به ماه می خندیدیم.
وقتی رفتی خل بازی ها مو دیدی . به همه فحش میدادم . ولی وقتش بود . اینقدر باهام موندی که دیگه هیچ اسم قشنگی تو زندگیم نبود .
وقتی همه اونایی که دوسشون داشتم یهو یادشون رفت شاهین و تو هنوز نیومده بودی ولی من گریه نکردم . حتی یه قطره .
وقتی تو رو کشتن دیدی گریه ها مو . به همه فحش دادم که عزیز ترین احمقممو ازم گرفتن .
آخراش فحش ایی که بهمون دادن و یادته ؟ یادته یکی گفت خیلی قشنگ مینوسیسی ولی نجسی . چون عاشق یه پسر شدی .
اگه الان بیاد ببینه عاشق یه وبلاگ شدم بازم میگه نجسم ؟
یا اون یکی که گفت کثافت کاری ها مو دارم پشت این لوس بازی ها قائم میکنم .
هنوزم نظرای تایید نشده رو داری . زخم زبوناشون و تو خودت نگه داشتی رو نکردی . ولی من هر چی تو دلم بود ریختم تو صفحه سفیدت . خداحافظ احمق جان .
دیره واسه خداحافظی. ولی تو رو یادم نمیره با تمام روزای زندگیم که تو دلت گزاشتم .
تموم اون پستایی که منتشر نکردم . اونا رو هم با خودت بردی.
دلم گرفته احمق جان . معذرت می خوام که این همه بهت تکیه کردم حواسم نبود ممکنه تو هم بیوفتی . ببخشید احمق جان . آخه خیلی ها به من تکیه کردن من کسی رو نداشتم . خودم داشتم میوفتادم . تو رو انداختم. عوضی ام ؟
الان یه جا دیگه مینویسم ولی هیشکی که تو نمیشه . به خودشم گفتم . اسشو گزاشتم با یه حس قشنگ . اونم مثل تو یه اسم مستئار داره اسمش دلقکه . دماغش قرمزه یه کلاه بوقی هم روسرش . اینقدر خندیدم بهش روز اول .
احمق جان دیدی دیوار شدن سخته ؟ ولی واقعا دیوار خوبی بودی . نیما کجاست که تو رو ببینه
. بسه دیگه برو . یه دفعه واست گریه کردم بسه .
خداحافظ عزیز ترین احمق من .

آدرس جدیدم اینه http://bihesi.wordpress.com

بعضی وقتا .

منتشرشده: اکتبر 26, 2010 در روزها

بعضی وقتا باید خفه شد

اتفاق هایی که از پست قبلی تا این پست رو افتاد وقتی مرور می کنم دهنم بسته است . همین .

آرامش و دوست دارم . ولی دلیلی نداره به هر قیمیتی بخوام بهش برسم

از لطف زیاد هموفوب ها تو نظرات و مخصوصا ایمیل ممنونم . فقط به این یه لحظه فکر کنید . خدایی که شما رو آفریده خدای منم هست .

3 تا پست داشتم آماده . ولی احساس بدی دارم . بعضی وقتا باید خفه شد .

خسته تر از توام .

تلافي نكن ديوار شو .

منتشرشده: اکتبر 6, 2010 در دیوار

دوست دارم آينده ام را روشن كنم

به زمان دستور ميدهم بايستد مشكلي نيست قبلا به او فهمانده ام رئيس كيست  مي ايستد .

به آينده ميدوم شمع ها را كنار جاده مي گزارم با فندكم غوقايي به پا ميكنم.

سريع به عقب ميدوم زمان آنقدر ها هم تحمل ندارد ممكن است سرپيچي كند و من گم شوم.

مينشينم و زندگي ادامه مي يابد

2 ماه مونده تا دفترچه خدمتم رو پست كنم . 4ماه با خود كلنجار رفتم كه برم سربازي يا به حرف هم حسي هام گوش كنم و برم به مطب دكتر معروفي كه اولين روانشناس همو ها و ترنس ها است .

با خودم تكرار ميكنم : بالا تر از پارك  كوي چمن .

به آخر پارك ميرسم پياده ميشم دنبال كوي چمن ميگردم نمي خوام آدرس رو از كسي بپرسم ميترسم اينقدر واسه مغازه دار هاي اينجا پرسيدن آدرس اين دكتر معروف تكراري باشه كه بفهمن مشكلم چيه .

نه اين سمت خيابون نيست . برميگردم پايين از اول شروع به گشتن ميكنم پس كجاست ؟

به اين فكر ميكنم كه بايد بهش چي بگم ؟ روانپزشك قبلي تقريبا خودشم ديوونه شده بود از دستم .  يه بار بهم گفت من مشكل تو رو با استادم در ميون گزاشتم واسه اونم عجيب بودي.  تقصير نداشت به اون دروغ زياد گفتم چون نمي خواستم بفهمه همجنسگرام . از دكتر قبليم فقط واسم قرص هاش مونده كه نمي خورم فقط خواب آوراش كمك ميكنه . وقتي مي خورم مي خوابم خواب هيچ چيزم نميبينم انگار خوابشم مصنوعيه .ولش كن ……

از فكر هاي آشفته ميام بيرون دليلشم فقط تابلوي آبي رنگيه كه روش نوشته چمن .

ضربان قلبم به سرعت بالا ميره ميتونم حسش كنم يه كم هم ترش كردم . ترسيدم دوستاي اينترنتي ام بهم گفته بودن اگه ميترسي با يكي برو ولي اين قانون كه تو ذهنم چپيده و ميگه هر كسي كه بفهمه مشكل تو چيه بايد باهاش رابطه ات رو قطع كني اجازه نداد كسي رو ببرم .

اما  الان واقعا به يه نفر احتياج دارم واقعا واقعا واقعا ….ضربان قلبم تندتر شده يه نفر رو مي خوام كه دستشو بگيرم يه كم فشار بدم اونم از سر دلگرمي محكم دستمو بگيره .

هميشه اين موقع ها اين كار رو ميكنم چشمام رو ميبندم دستاي خودم رو مثل ديوونه ها ميگيرم .

سر كوچه ميرسم به جز اون دكتر معروف اسم چند تا دكتر ديگه هم روي تابلو نوشته شده الهي شكر .

چون ديگه وقتي از در ميرم تو كسي متوجه نميشه  مشكلم چيه . شايد نارحتي ريوي دارم .

به طبقه اول ميرسم يه زن با يه بچه 4 ساله و يه بچه تو شكمش در آسانسور رو باز ميكنه و ميره بالا . بايد از پله ها برم .

واحد 11

طبقه اول 3 واحده . يعني بايد برم طبقه 4 . هر قدم ميرم بالا بيشتر ترش ميكنم . چرا من اينطوري شدم ؟ واحد 4و 5 و 6واحد 7 و 8و 9 . واحد 10 …….. مي ايستم زن باردار ميره مطب واحد 10 . واحد 11 بسته است روي در هم اينو نوشتن :

مراجعين محترم به علت سفر خارج از كشور دكتر مطب تا تاريخ **/ 7 /  تعطيل مي باشد .

به برگه نگاه مي كنم 2 نفر از آسانسور ميان بيرون پشت سرم مي ايستن .

سمت چپي : اه تعطيله

سمت راستي :‌خوب اشكالي نداره يه روز ديگه ميايم .

سمت چپي : شما ميدونيد از كي رفته ؟

من اصلا حواسم نيست .

سمت چپي گوشه آستينم رو ميگيره : شما ميدونيد ؟

برمي گردم ميگم نه . يه كم مكث مي كنم كه يعني مي خوام برم دست هاشون رو به هم دادن 2 تا پسر با موهاي امو كه معلومه از من كم سن ترن  حتي ميشه حدس زد پوزشون چيه سمت راستي خيلي دخترونه تره . دستاشون رو باز ميكنن تا رد شم ولي من از بغل دست سمت چپي رد ميشم . پله ها رو 2 تا يكي ميرم پايين .

تو پارك  ميشينم خوشحالم از اين كه بسته بود . چه پاييز بي رگي آفتاب گرم  و پاييز اصلا به  هم نميان . الان بارون مي خوام .

از دور ميبينمشون تو پارك يه گوشه اي دور از من نشستن .

آره حسوديم ميشه . چيه ؟ منم آدمم . درسته خيلي قدم ولي الان واقعا يه نفر رو مي خوام اصلا فقط واسه همين چند دقيقه كه يه كم گريه كنم همين . فقط دستشو بگيرم و گريه كنم . اينجا رو ببينيد . آخرين پاراگرافش رو بخونيد مي فهمين چي ميگم تو مملكت غريب يه ايراني تو مترو گريه اش ميگيره يه هندي كه زبونشم نمي فهمه مياد پيشش  با هم گريه ميكنن .

اصلا نه نه نه ….. حالا كه كسي نيست  يه بهونه ميارم . يه قانون ديگه هم دارم درسته كه تو اين 4  ماه يه باراين قانون رو شكستم    ولي اين قانون ميگه اشكات نبايد بريزه پايين بزار بغض خفه ات كنه نميميري نترس . با هر گرايش جنسي هم كه باشي مردي . مرد گريه نميكنه . اين همه آدم مريضن اين همه آدم مشكل دارن بمير ولي گريه نه .

بغضم و  خفه ميكنم . به دنيا لعنت ميفرستم .

دو تا امو اون طرف نشستن دست همديگر رو گرفتن … چرا بارون نمياد؟  مي خوام دعا كنم .

ميرم خونه .  پدر نيما رو تو را پله ميبينم  امروز اسباب كشي داشتن خونه اي رو كه 20 ساله توش زندگي ميكردن رو داره ول ميكنه و ميره نيما اينجا به دنيا اومده .تو پست خوابيدم بدون ترس در موردش حرف زده بودم.

كسي كه وقتي زنش زنده بود وقتي پسرش پيشش بود حتي جواب سلام منم درست نميداد حالا زودتر از من بهم ميگه :

سلام پسرم . ميگم:  سلام . ميگه وقتي از راه پله اومدي بالا بوي نيما ميومد . سيگار كشيدي؟

راست ميگفت من و نيما يه سيگار ميكشيديم .

گفت :يادش به خير  از در ميومد تو سلام ميداد اين بو رو احساس ميكردم . ولي هيچي بهش نميگفتم . به مادرش ميگفتم به بهش بگه .

ميگم : كمك نمي خواين ؟ ميگه :  فقط  اين كامپيوتر نيما رو نميدونم چه طوري جمعش كنم كلي سيم داره .

ميرم تو.  كامپيوتر رو جمع ميكنم . واسم چايي مياره يه صندلي هنوز كنار اپن آشپزخونه هست . اينجا هميشه مادر نيما ميشست يادمه . مادر منم اون جلو ميشست و با هم حرف ميزدن .

دفعه پيش كه گفت بيا چايي بخوريم ماه رمضون بود . ميشينه رو صندلي ميگه :

نيما خيلي وقته زنگ نزده .

ميگم نارحت نباشيد داره بهش خوش ميگزره دختراي تهرون از دستش آسي بودن . قيافش شبيه خارجي هاست درسته يه كم سوخته ولي ميتونه يه عروس اكرايني واستون بياره .

دستش مي خوره چايي ميريزه رو پاهاش . خيلي  خيلي داغ بود .يه واي سوختم غمناكي ميگه . مطمئنم مطمئنم بغض داره .  ميرم آب ميارم از شير .آب رو   ميگيره ميريزه رو پاش به صورتشم ميزنه . آب داغ بغضش و تركوند .

واسه اينكه فكر كنه من متوجه نشدم ميگم خونه خواهرتونم شلوغه ديگه با نوه هاش ماشالله حوصله اتون سر نميره .

هول شدم .

ولي نه يه مرد 48 ساله داره گريه ميكنه جلوي من .صداي گريه اش بلنده . در خونه رو ميبندم .

ميگم : چي شده آقاي محبي نيما زنگ ميزنه الان يه كم سرگرمه .

ميگه : يه زمان خونه منم شلوغ بود نيما بود زنم بود .

واقعا داره اشك ميريزه .دستش رو ميگيرم . واقعا نميدونم بايد چي كار كنم از اون زن هندي كه كمتر نيستم.

اين دليلي نميشه چون كسي تو پارك واسه من اين كار و نكرد منم  تلافي كنم و  به دنيا بگم آره منم ميشم مثل خودت . من فرق دارم من ميتونم تحمل كنم من شاهينم .  ديوار شدنم بلدم يه جايي تو دلم هست كوچيكه و پر ولي  ميريزم اونجا اما الان  ديوار گيجي شدم چون اوني كه ميخوام درد دلش و بريزم تو خودم   فاصله سني اش زياده   . ولي ميتونم .

نيما جان خوبي ؟ اگه ببينمت مطمئن باش يه چك و لگد افسري پيش من داري . عهد كردم ميزنم .

يادته ميگفتي شاهين تو ديواري ؟ الان ديوار باباتم شدم . باباتم به ليستت اضافه كن.

اگه بارون ميومد اون موقع دعا ميكردم خدايا هيچ وقت كسي رو كه به يه دست نياز داره تا باهاش همدردي كنه رو نااميد نكن . سخته

******

ميرم خونه به بابام سلام ميدم نشسته داره فيلم فارسي ميبينه . راستي چرا اون متوجه بوي سيگار من نميشه ؟

يا من خيلي زيركم يا بابام متوجه من نيست .شايد مثه باباي نيما به روم نمياره ؟ ولي  لااقل به مادرم كه بايد ميگفت ؟

اصلا دوست دارم فكر كنم من زيركم . آره اين درسته .



پي نوشت 1 :‌ من برم بالاي منبر همه تونم جمع بشيد نميتونيد منو بياريد پايين . پست قبلي رو تو اين روز نوشتم حال نداشتم اين همه تاپيپ كنم . دلم گرفته بود قيصر نوشتم .

پي نوشت 2 : من و نيما فقط با هم دوست بوديم هيچ چيز ديگه اي بينمون نيود اون يه دختر باز حرفه ايه .

پي نوشت 3 : ديگه خونه نيما اينا اينجا نيست . من و يادش رفته . شايد . ولي باباشو چرا ؟ يه كارت تلفن بگيرم بهش زنگ بزنم.

پي نوشت 4 :‌ هر كي اينطوري معافيت گرفته به من بگه به مشاوره احتياج دارم  . از خدمت نمي ترسم ولي نرفتن بهتره از رفتن . شايد اونجا زير توهين هايي كه به سربازا ميشه احتياج به همدم پيدا كنم و  به يكي اعتماد كتم . اين آزارم ميده . وگرنه از باقيش نميترسم .

كجاست

منتشرشده: اکتبر 5, 2010 در دیوار

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

قيصر امين پور

زير بارون دعا كن

منتشرشده: سپتامبر 26, 2010 در روزها

پدرم دوست نداره من كار كنم . دليلش اين نيست كه خانواده پولداري هستيم .

متوسطيم . وسط شهر زندگي ميكنيم . ماشين معمولي داريم . رستوران هاي معمولي ميريم و….

دليلش اينه فكر ميكنه اينطوري نميتونم درس بخونم  . با اينكه كارم نيمه وقته . با اين كه ساعت كاريم كمه ولي ميترسه .

كار من يه جور فروشندگيه . فروشنده يكي از شركت هاي لبني . دونفر  يكي دختر و يكي پسر دم فروشگاه ها مي ايستيم و به مردم يه محصولي رو معرفي ميكنيم و تست ميديم . اونا هم اگه خواستن خريد ميكنن ولي خريدشون هيچ فرقي به حال ما نداره . ما ساعتي كار ميكنيم ساعت يعني پول .

اپيزود اول

يكي از عجيب ترين كاراي دخترا هميشه واسم فكر كردن به رابطه دوستاشونه . حدس و گمان  هاشون گاهي غيبت كردنشون و گاهي هم نفرين كردنشون .

همكارم مريم   : يعني تو واقعا نميتوني متوجه بشي كي با كي تو شركت دوست پسر دوست دخترن ………..

و همين طور ميگه  منم به هيچي فكر ميكنم . به هيچي .

يه ماشين 206 سفيد مياد جلوي ما نگه ميداره .

مريم  حرف زدنش قطع ميشه . يه نگاه عجيب به سرنشين ماشين ميكنه

ميگه :  يواشكي اين پسره رو نگاه كن  !!

خواستم خودم رو به بي توجهي بزنم راستش رو بخوايد از چند متر قبل از اينكه ماشين پارك بشه من ديده بودمش حتي وقتي دستش رو آورد بالا تا آدامس بخوره دستبند رنگين كمونيشم ديدم . يه پسر تقريبا 24 سال با موهاي بلند دماغ عمل كرده و يه كم خط چشم دور چشماش . يه جفت لنز آبي هم انداخته بود .

گفتم  :‌كدوم رو ميگي ؟‌

گفت : همين دختره ديگه (‌ ميخنده )منظورش پسره است .

ادامه ميده :نيگاش كن آشغال و خط چشمم كشيده . داره آخرت ميشه .

هيچي نگفتم . بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ميگيرم .

يكي از مشتريها سفارش جديد ميده .ميرم تو سوپر ماركت تا واسش بيارم . دستم رو ميزه و سفارش ها رو ميگم .

يهو يكي ميگه : اين انگشتري كه تو دستته مفهوم خاصي داره ؟

همون پسره تو ماشين بود . بوي كرم رو صورتش واسم آشنا است . يه سفيد كننده گرون . اگه تو تشخيصش اشتباه نكرده باشم هر يه بسته اش 32 هزار تومانه .

ميگم :‌ خوب علامت مرد هاست .

با يه حات مسخره وار  ميگه :‌آره خوب ما هم از پشت كوه اومديم تو كه راست ميگي  (‌يه نيشخند )

يكي از مشتري ها بدن سازه بد جور بهش زل زده . صاحب سوپري جنس ها رو مياره دلم نميخواد بي جواب بزارمش .

ميگم :‌ولي من از پشت كوه نيومدم ميدونم اين دستبند معني اش چيه .

مرد بدن ساز هنوزم تو كفشه از سوپر ميرم بيرون تا  پول رو از مشتري بگيرم و ببرم  تا به مغازه دار بدم  .

همون پسره بغل دستم وايستاده .

ميگه : تيغ زدن موهاي دستتم همون معني دستبند منو ميده ؟‌

خيلي نگا ها به ماست حتي سوپر ماركتي.  ترجيح ميدم جوابشو ندم . يه كم آستينم رو ميارم پايين .

موهاي دستمو به خاطر باشگاه ميزنم . بسكتبال ميرم . همه بچه ها ي تيم اين كارو ميكنن .شايد با اين بهونه خودم و توجيه ميكنم . ولي واقعيتش اينه .

مرد بدن ساز  خيلي وقته دوست داره يه جوري سر صحبت رو باز كنه خودشم موهاي دستش رو زده . شايد اين حرف پسره بهش برخورده باشه  .به طرفداري من ميگه شايد بدنسازي ميره .

ميام بيرون . پسره هم يه كم با مرده حرف ميزنه و مياد بيرون.

به من ميگه مراقب اوني كه جفت اين حلقه رو داره باش . ميخنده  احساس ميكنه پيروز شده .نميدونه اين حلقه جفت نداره . اين حلقه رو دارم واسه اينكه كسي فكر نكنه تنهام . اين حلقه رو دارم واسه اينكه ميترسم .

ميشينه تو ماشين . آب سوداش رو باز ميكنه ميخوره و آشغالش رو پرت ميكنه جلوي من . يه دختره آدامس فروش مياد پيش ماشين  و بهش ميگه آدامس بخر .

آدامسش رو از دهنش در مياره و اونم ميندازه دور شيشه رو ميده بالا و ميرن .

مريم  ميپرسه : پسره منظورش چي بود از حلقه و صاحبش ؟

بازم بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ديگه ميگيرم .

اپيزود دوم

دختر آدامس فروش مياد سمت من  . ميگه آدامس مي خواي . يه جواب سربالا ميدم .

مريم  ميگه چرا نخريدي ؟ ميگم چون  نميخواستم .

ميگه چقدر دختره خوشگله چشماش آبي آسمونيه  اولين چيزي كه تو صورتش آدم و جذب ميكنه چشماشه .  ………..

واسم فرقي نداره . خيلي وقته واسم دختر خوشگل و زشت فرق چنداني نداره . قبلا ها واسم لنزهاي پسرايي مثل همون كه سوار  206 بود ارزش داشت .با اينكه مصنوعي بود . شايد اگه چند مدت پيش ميديدمش اينطوري باهاش حرف نميزدم . اما الان ديگه به اونا هم فكر نميكنم .

به اين فكر ميكنم دروغ تو ذات آدماست هر لنزي با هر رنگي هم بزنن كافيه تو چشم هاشون نگاه كني چشم ها  دورغ نميگن . چشم اوني كه 100 بار گفت واست ميميرم  هم دروغ نمي گفت ولي من نخواستم حقيقت رو  باور كنم   . ديگه واسم فرقي نداره .  شايد اينم مثل همجنسگرايي  يه حس جنسيه . اين كه ديگه مهم نيست كي از بغلت رد ميشه . مرد يا زن . خوشگل يا زشت . وقتي رد ميشه بهت نگاه ميكنه يا نه .

يه نيم ساعتي هست كه دور ما ميچرخه ميخواد به مشتري هاي ما آدامس بفروشه ولي موفق نيست .

رو به همكارم ميكنه . ميگه آب دارين ؟ يه ليوان آب بهش ميديم .

يه بسته آدامس باز شده از گوشه جعبه آدامسا بر ميداره به مريم  تعارف ميكنه بر ميداره . به من تعارف ميكنه ميگم نمي خورم .

ميگه نمك نداره شيرينه .

برميدارم .

يه مزدا 3 جديد مياد جلوي ما وايميسته .

2 نفر از سرنشين هاش پياده ميشن مي خواد به اونا آدامس بفروشه نمي خرن .

ميرم تو تا سفارش مشتري هاي جديد رو بيارم .

يكي از سرنشين ها ريش زيادي داره به دوستش ميگه . اين دختر آدامس فروشه هم بد نيستا ميشه مخشو زد . يه بار يكيشونو بردم خونه مهران اينا . كثيف هستن ولي حال ميده جوونه .

دوستش ميگه : اينا مريضن پول ميديم يه داف شاخ مياريم بابا .

به حرفاشون گوش ميدم . ولي سرم تو كار خودمه . تصميم اين ميشه . به بهانه خريدن تموم آدامسا دختره رو واسه سرنشين ريشو سوار كنن .

پسر ريشو رو به من ميكنه ميگه ببخشيد آقا يه باكس ردبول به من ميديد ؟

ميگم من مسئولش نيستم .

يه مشتري ديگه  ميگه بسته هاي پاستيل كجاست ؟ ميرم از پشت قفسه ها واسش ميارم .

پسره ريشو رو به من ميكنه ميگه شما كه مسئولش نبوديد ؟‌

ميگم به خودم ربط داره . دوستش نگاه بدي به من ميكنه راننده مزدا هم پشت سرم وايستاده . صاحب سوپر ماركت از طرز حرف زدنم نارحته . درسته وظيفه من نيست ولي بايد با مشتري ها خوب حرف زد  .اما اين يكي رو  اگه ميتونستم رو صورتش بالا مياوردم .

از مغازه ميام بيرون به دختره ميگم سوار ماشين اينا نشو.

ميخنده ميگه سوارم نمي كنن . ميگم اگه گفتن نرو بالا . ميگه باشه داداش . ريز ميخنده . شايد 15 سالشه  . با مريم  در گوشي حرف ميزنه .

مريم  به من نگاه ميكنه و به دختره ميگه سرت غيرتي شده درسته ماشين نداره ولي با مرامه. شاهين صدات رو كلفت كن بگو سميه سوار ماشين اينا نشو

اسمش سميه است   .

بازم ريز ميخنده . ميگه من موبايل ندارم  شرمنده واسه اينه شماره نميدم   . غش غش ميخنده .

ميگم من همسنت نيستم بچه .

بهش بر ميخوره . با لحن بدي گفتم .بازم  خراب كردي شاهين . ديگه نميخنده  .

بايد بحث رو عوض كنم يه مشتري ديگه ميگيرم .

وقتي برميگردم پسر ريشو داره با سميه  حرف ميزنه . مي خوادهمه آدامساشو بخره يه ردبول باز كرده به سميه  تعارف كرده . منتظر فرصتم كه به من نگاه كنه . ميخوام وقتي نگاه كرد اخم كنم . شايد كارساز باشه .

راننده مزدا بيرن از ماشين داره سيگار ميكشه و با موبايل حرف ميزنه . مطمئنا آخرين نخ سيگارشه . به سميه پول ميده ميگه برو يه بسته فيلتر پلاس بگير .

ميره تو مغازه منم پشت سرش . نميتونه اسم سيگار رو تلفظ كنه . من به سوپر ماركت ميگم چي ميخواد .

ميگم : بيچاره ميدوني ميخوان ببرنت كجا ؟

صاحب سوپري بهم نگاه ميكنه منظورش اينه آرومتر .

ميگه: تموم آدامسا مو ميخواد بخره .

ميگم همين !‌

ميگه آره بعدش كارم تموم ميشه بهم گفت ميبرمت نزديك مترو پياده ات ميكنم برو خونه . آدم خوبيه دلش سوخته واسم .

تازه ميفهمم مفهمو بچه چيه . بچه يعني كسي كه دنيا رو مثل خودش ساده ميبينه . مثل همين  دختر مو خرمايي باا يه جفت چشم آبي . گلهاي زيبا خار دارن ولي من هيچ خاري دور سميه نميبينم خيلي راحت داره چيده ميشه .

بهش ميگم دورغ ميگه نميبردت مترو .

ميگه اصلا به تو چه . من كه بچه ام اين يارو سنش زياده نترس شماره ام و بهش نميدم .

ميگم من ميخرمشون باهاشون نرو . دستم رو تو جيبم مبكنم . يه 5 هزار تومني دارم . ميگم بسه ؟

ميگه 14 تومن جنسه .

ميرم بيرون به مريم  ميگم  پول داري ميگه نه . كارت بانكي ام رو برميدارم  بايد از سوپر بگيرم .

ميرم تو سوپرولي  سميه  مياد بيرون  سمت ماشين ميره دستش و ميگيرم . فشار ميدم ميگم بيا 15 تومن بهت ميدم پول تاكسي تا مترو هم ميدم .

نميدونم بايد به چي من اعتماد كنه . شايد به نفس هاي بلندي كه از حرص ميكشيدم. ميگم برو سيگارو بده بيا پولت رو بگير . دستش رو ول ميكنم .

بارون مياد . نزديك پاييزه . زير بارون دعا ها زودتر بر آورده ميشه . دعا ميكنم وقتي ميره سمت ماشين ققط سيگار رو تحويلشون بده نه بدنشو . آرومم چون خدا واسه شنيدن صداي ما احتياج به فرياد نداره ولي ما واسه شنيدن صداي اون احتياج به سكوت داريم

ميره سيگار رو ميده . در ماشين رو پسر مو بلند باز ميكنه ميگه بشين . راننده سيگارشو تموم ميكنه گاز ميدن و ميرن  البته بدون سميه .

سوار نميشه .

خدا .بارون . دعا . سميه . مريم  . يه مزدا . سه تا سرنشين  .   من . خدا . بارون . خدا . بارون . خدا . خدا . خدا .

ممنونم ازت خدا . متاسفم نميدونم چرا ولي نتونستم حتي يه بار تو زندگيم زيبايي رو تو زنا درك كنم ببخشيد خوب بندگي نكردم . ولي خوب خدايي ميكني .

10 هزار تومن از حساب برميدارم .  5 تومن از جيبم ميزارم . ميره . تاكسي نميگيره . پياده ميره تا مترو شايد اينطوري پولي هم پس انداز ميكنه. وقتي ميره پشت سرش و اصلا نگاه نميكنه سرش پايينه . شايد از خودش همون سوالايي رو ميپرسه كه مريم از من پرسيد و باعث شدبه خاطرش  يه مشتري تازه بگيرم .

ميپرسه اگه واسش مهمم , اگه دوستم داره طوري كه نميخواد سوار ماشين يكي ديگه بشم طوري كه 15 تومن واسم خرج ميكنه چرا بهم نميگه وايستم ؟

‌ كاشكي يه نفر تو اين دنيا بود كه ميفهميد وقتي ميگم تو برفا گم شدم يعني چي . وقتي ميگم ميدونم راه خونه كجاست ولي نميرم يعني چي . چطوري ميتونم يكي رو كه واقعا حسي بهش ندارم  فقط به خاطر رنگ چشماش بگم دوسش دارم .  دست من نيست كه كسي رو دوست داشته باشم يا نه . نميتونم به خودم اين اجازه رو بدم به يه دختر دروغ بگم دوست دارم . اصلا تا آخر عمر هم باهاش زندگي كنم اصلا با هم بميريم .اين مهمه   من دروغ گفتم  بزار بره ميدونم يكي پيدا ميشه كه واقعا دوسش داره .

منم تنها نيستم هميشه يه چيزي تو جيبم هست كه به بهونه اينكه آرومم ميكنه ميكشم تا يه روز آروم آروم واقعا آرومم كنه البته واسه هميشه .

پي نوشت : يه اتفاق ديگه هم افتاد كه ديگه ننوشتم گفتم عمرا بخونن تا همينجارو .

پي نوشت 2 : بچه هاي شركت الان يه چند روزه منو ميبينن ميگن روزي 15 تومن كار ميكني 15 تومن ميدي آدامس ميخري؟ يه دونه آدامس بده اسكول . مي خواستم عكس بسته هاي آدامس رو هم بزارم ولي نميدونم كجاي گوشي ريختمشون بيخيال ولي اون عكس حلقه پيدا شد دي

پي نوشت 3 :‌اگه 20 سال ديگه تو يه روزنامه خوندين يه مردي با نيم متر ريش تو كوه ها ي نزديك امامزاده هاشم داره زندگي ميكنه  دقت كنيد ببينيد زمان رفتن مرد به كوه با بستن اين وبلاگ يكيه ؟

زندگي را

منتشرشده: سپتامبر 13, 2010 در دیوار

زندگي را به جايي ميبرم شاد است و سر خوش راه ميرويم .

زندگي آرام است نگاهي به من ميكند من هم خنده زوركي تحويلش ميدهم . از همان هايي ها كه سالها با صورتم آشناست.

زندگي شاد است نه كسي و نه چيزي را به اين پر رويي نديده ام اين همه زجر كشيدم حال به من ميخندد . زجرم ميدهد . دستش را آرام ميگيرم فكر ميكند از سر محبت است . برايش نقشه اي دارم . از همان نقشه ها كه سال ها برايم كشيد و من اجرا كردم .

زندگي را به گوشه اي ميكشانم نميداند چه در انتظارش است وگرنه …..

از عاقبتم ميپرسم ميداند . نميگويد . ميخندد . ميخندم چون من هم عاقبت او را ميدانم و هيچ نميگويم .

از حال ميپرسد . خوب توصيفش ميكنم ميداند دروغ ميگويم .زندگي آرام است . بايد هم آرام باشد تمام سختيهايش را من ميكشم . بايد هم آرام باشد .  زندگي را به گوشه اي ميبرم برايش قبري كنده ام به اندازه زجرهايم عميق……………

زندگي را به چاي دعوت ميكنم  با شوق ميپذيرد . چقدر احمق است من را چه احمقي بازي ميداد .  ياد گرفته ام اگر گوسفند هم ذبح ميكنم اول سيرابش كنم . سيرابش ميكنم . با آب سيرابش نميكنم تا نفهمد. من بيرحمم  .  بعد از كشتنش نخي سيگار ميكشم . تا خودم هم سيراب شوم .

زندگي را بلند ميكنم تا قدم بزنيم زندگي ام چقدر زيباست زشتي هايش را سر راه من انداخته فقط برايش زيبايي مانده اي كاش اين سيرتش را زودتر ميديدم . مي توانم عاشق زندگي ام شوم اما هرچقدر هم معشوقت زيبا باشد واينقدر از دستش زجر كشيده باشي نميتواني ببخشي  .

به دو قدمي قبرش ميرسيم پشت به قبر ايستاده . گلويش را ميدرم با دندان .

به قبر مي افتد . اما يادم نبود او زندگي من است پس به قبر مي افتم بدون كشيدن سيگار .

پي نوشت : خيلي وقته هيچ كاريم اونطوري كه ميخوام نميشه  .  هدفم خوبه ولي بهش نميرسم . زندگي رو ببينم ميكشم .  مگر اينكه روي زيباش و ببينم

وسط برفا

منتشرشده: آگوست 30, 2010 در روزها

قبلش كتاب شازده كوچولو رو بخونيد   چه ترجمه اي هم هست احمد شاملو . مرسي شايان جان.

گم ميشدم . وقتي بچه بودم خيلي گم ميشدم . هميشه مادرو پدرم دنبال من بودن .

يه بار تو مشهد . تو بازار . تو مراسم ختم .

يه بار هم تو برف شمال بوديم خونه مادر بزرگم . بابا منو سپرد دست دايي پسر  دايي ام . ولي نميدونم چي شد اون رفت منم راهي رو كه فكر ميكردم درسته گرفتم و رفتم .  خيلي سردم بود.يه كاپشن سفيد تنم بود .  برف تو يقه هام بود زير لباسم پر برف شده بود دستام ميسوخت كفشم آب خالي بود ديگه نميتونستم راه برم پاهام بي حس بود رو زمين افتادم  اشكمم يخ بست  .  . بعضي وقتا كه خانواده ام  دور هم جمع ميشن از اين موضوع حرف ميزنن كه خيلي دنبالت گشتيم ولي چون رنگ كاپشنت سفيد بود نميشد به اين راحتي ها پيدات كرد وقتي منو پيدا كردن يه 6 ساعتي گزشته بود .

ولي تنها نبودم ژنرال پيشم بود

اين حرف رو caravaggio بعد اينكه وبلاگش و بست  بهم گفت

احساس ميكنم دارم وسط برفا ولت ميكنم

آدرسش تو پيوند هام هست البته الان ديگه بسته  . نميدونم الان ماجرا ي اون با قراري كه داره چي شده ولي اين پست رو تو شب قدر نوشتم همون شبي كه اين حرف و بهم زد.

داداش گلم تو منو ول نمي كني .

خودم نمي خوام بيام . ديگه ميترسم . ميترسم كسي بهم بگه :

(

شاهين تورو خدا با هركي مي خواي باش فقط بزار منم پيشت باشم هر كاري ميخواي بكن فقط منم پيشت باشم .)

وبعد خودش بره .

روحم داغونه . ترك برداشته . بعضي از عضواي بدن وقتي داغون ميشن ديگه نميشه كاريشون كرد همونطوري ميمونن .

تو برفا  ولم نكردي ولي نميام . ميمونم.

اينجا هستن كسايي كه حرفا مو ميفهمن .

تو كه رفتي .من جام خوبه .نارحت نباش اينجوري كه مينويسم فكر كن .

فكر كن بعد رفتنت اين اتفاقا افتاده. اونوقت شايد ديگه نگي نميخوام تو برفا ولت كنم شايد بگي چه خوب شد تو برفا موند.

كاشكي ميشد دوباره تو برفا گم بشم . كاشكي ميشد دوباره ژنرال تو دستم باشه . بعد يه آدم كوچولو بياد پيشم . ازخرده  سياره ب 612

اين خرده  سياره رو يه مكتشف ترك كشف كرده بود .

تو برفا مي خوابم . خونه رو بلدم خيلي دوره  ولي نميخوام برم .

شروع شد .

با طلوع آفتاب با شنيدن صداي نازك عجيبي از خواب ميپرم .

– بي زحمت يه همستر برام بكش

– چي ؟

– يه همستر برام بكش . همستري كه برام ميكشي بايد كوچيك باشه مي خوام بتونه از سوراخ آتش فشان هام بره تو .

ميشناسمش . ده ساله پيش تو يه كتاب  خونده بودم اگه يه نفر و با موهاي طلايي ديدم اگه ازش سوال پرسيدم و جواب نداد بايد حدس بزنم اون كيه.

يه موش براش ميكشم .

– نه اين موشه من همستر مي خوام .

يه موش براش ميكشم اينبار گوشاشو كوچيكتر ميكشم .

– نه نه اين موشه كه گوشاش رشد نكرده من موش نميخوام اه تو احمقي . تو اين برف كس ديگه اي رو نميشه پيدا كرد .

احساس ميكنم ميتونه آرزوي منو برآورده كنه

ميگم يه ژنرال برام بكش اونوقت يه همستر برات ميكشم .

جواب مو نميده يه گو شه تو برفا ميشينه .

– تو هم هواپيمات خراب شده ؟

– نه من …. نميدونم خودم نرفتم بهم گفتن بيا . ولي اينجا بهتره . يه دفعه خيلي وقت پيشا گم شده بودم ولي ژنرال دستم بود

– ببين ميتوني به من كمك كني ؟ من يه همستر ميخوام.  شبيه موشا هستن ولي مثل اونا سركش نيستن كه گلم رو بخورن . يكي برام بكش . مي خوام بره تو آتشفشانا اونا رو تميز كنه قول ميدم مثل گلم ازش محافظت كنم

از اول هم ميدونستم بايد چه طوري راضيش كنم . يه جعبه ميكشم . ميگم همسترت تو اين جعبه است

نه نه . نفر قبلي هم همينو كشيد . اين تو گوسفنده . تازه پوزه بندشم تسمه نداره . خيلي خطرناكه ممكنه گلم رو بخوره .

نميدونم چي كار كنم . بهش نگاه ميكنم . ازم دور ميشه . نا اميد شده .

– تو مفتت گرونه  .

كاغذش رو برميدارم . از همستر كشيدن خسته ام . دو نفر رو ميكشم دو نفر كه دارن راه ميرن  .

– آها اين همون چيزيه كه من ميخوام به نظرت تا من برسم به سياره ام مغازه همستر فروشي پيدا مي كنن ؟

5 مرداد 89 كرج  سوار تاكسي تا بريم خونه مادر بزرگش

( ميگه : من از همستر خيلي خوشم مياد . قبلا يه خرگوش داشتم مرد  . دختر فاميلمون خيلي واسش گريه كرد . الان دوست دارم يه همستر بخرم )

6 مرداد 89 وقتي داريم تو خيابون ميچرخيم

( ميگم :‌بيا از اينجا بريم من دنبال يه مغازه اي ميگردم

دنبال جه مغازه اي مي گردي ؟

حالا بماند بزار پيداش كردم بهت ميگم

زود باش بگو

نه نميگم

مي خواستم غافلگيرش كنم

ميگرديم اما هيچ همستر فروشي پيدا نميكنيم  به جاش ميريم تو يه مغازه كه واسه تولد فاميلشون كادو بگيره يه ساعت شني يه دست بند با يه ليوان   نه   نه    همه رو پس ميده    يه ساعت ميگيريم يه ساعت از اين ساعت قديمي ها

دنبال يه فرصت ديگه ميگردم تا واسش همستر بخرم  )

من عادت ندارم جوابشو ندم اين عادت اونه  در جواب سوالش ميگم

– نه ديگه نمي خواد پيدا كنه

-ولي همين خوبه به نظر من ميتونه . تو زود بزرگ شدي متوجه نيستي. به نظر من ميتونن همستر فروشي پيدا كنن اونم زودتر از اينكه من به خونه برسم   . اينجا مار داره ؟

-نه فقط برف داره .

برف ميتونه من و به سياره ام برگردونه اين بدن خيلي سنگينه نميتونم با خودم ببرمش .

مي خوام بغلش كنم شايد بشه اينجا گريه كرد . ولي نميزاره.

– بايد تو يقه ات پر برف بشه زير لباست برف باشه دستات از شدت سرما بسوزه كفشت پر آب سرد ميشه كه از برف بدتره ديگه نمي توني را ه بري اشكتم يخ ميبنده   . اگه كسي نياد دنبالت ميتوني بري تو سياره ات بايد  از 6 ساعت بايد بيشتر طول بكشه من قبلا امتحان كردم كمتر جواب نميده .

– خوب همين الان تو يقه ام پر برفه زير لباسمم برفه

– فقط يه همستر مي خواستي ؟

– آره هر وقت چيز ديگه اي خواستم بازميام .

دستهاش رو به هم ميمالونه اينگار داره از شدت سرما ميسوزه

گريه ميكنم اما سمتش نميرم . شايد دوباره عقب بره . نبايد بترسه .

– پيش من نمون من جسمم ميميره ولي روحم ميره سمت سياركم  اين طوري ميره بالا  .

كمي ميپره بالا صداي آبي كه تو كفشاشه رو ميشنوم .

ميدونم نبايد چيزي بگم .

– شما آدما همتون شبيه روباه هستين همون روباهي كه مي خواست من اهلي اش كنم

سر جاش وايستاده ديگه راه هم نميره

چيزي نميگم

– من فقط ميتونم يكي رو اهلي كنم  اونم گلمه .

سعي ميكنه گريه كنه ولي سرما نميزاره

گريه ميكنم  .

-واسه من يه ژنرال بكش بعد برو . ميدونم اونجا يكي رو اهلي كردي واسه اين زياد اصرار نميكنم بموني .

كاغذ و قلم رو برميداره . دستاش جون حركت نداره .

پاهاي ژنرال رو ميكشه .

دست ژنرال رو ميكشه

……. 6 ساعت ميگزره هنوز نقاشي رو تموم نكرده يه چيز كم داره اين ژنرال من نيست يه چيز كم داره

همه جاي ژنرال منو درست ميكشه .ساعت ها طول ميكشه .

آخرش گفت . من مسئول گل خودم هستم . نميتونم قلبمو به ژنرال تو بدم

بيشتر از  6 ساعت گزشته ميخوام گرماي بدنم رو بهش بدم ولي ميترسم.  شايد واسه اين نميزاشت بغلش كنم كه بد عادت نشم و موقع سفر جلوي سفرش رو بگيرم

به جز نور زردي كه از قوزك پاش برق زد چيز ديگه اي نبود . فريادي زد مثل يه درخت كه فرو مي افته آروم به زمين افتاد

حتي صدايي بر نخواست چون روي برف ها افتاد . نقاشي ژنرال را  هم براي من نگزاشت آن را هم برد . برف .

پي نوشت : خيلي ها گفتن درست متوجه نشديم چي نوشتي   . قسمت اول رو كه متوجه شديد مطمئنا . قسمت مربوط به caravaggio  يكي از دوستامه كه مثل شايان عزيز خيلي هاتون ميشناسيدش . اون قسمتي هم كه  شازده كوچولو وارد ميشه كتاب شازده رو بخونيد حالا  به خاطر پست من نخونيد واقعا ضرر كرديد اگه نخونيدش  بهترين كتاب قرنه . قسمت كرج هم تيكه اي زندگي خودمه  كه دنبال يه همستر ميگشتيم . لينك شازده كوچولو رو  شايان عزيز هم تو نظر ها گزاشته هم اينكه من اول پست ميزارم اينجا كليك كنيد

پي نوشت  2 :caravaggio عزيز   اگه اون قضيه اون طور كه مي خواستي نشد من شرمنده ام واقعا شرمنده ام ببخش همين . اگر هم شد خوشحالم . همين .

پي نوشت 3 :  من خيلي جو گيرم مشاهده كرديد كه ! يه مقدار گنگ مينويسم و سينمايي . جنبه نداشتم كتاب آموزش فيلمنامه نويسي خوندم روم اثر گزاشته ولي يه دليلشم ميتونه اين باشه مطلب هاي قبلي به هم ديگه ربط دارن . من فكر ميكنم قبلن اونا رو خونديد كه خوب توقع بي جايي هست . ببخشيد

دكمه 6 كيبورد

منتشرشده: آگوست 27, 2010 در روزها

امشب زلزله اومد

يا د چند سال پيش افتادم كه زلزله اومد . اول دبيرستان بودم .  امنحان فيزيك داشتم و درس ميخوندم . ظهر بود . از اون ظهرا كه دل آدم ميگيره . ظهراي جمعه . همه خواب بودن . به جز من .

اون سال اون اتفاق واسه همه فقط يه زمين لرزه بود كه فردا سوژه اي  باشه تا بتونن حرف بزنن . واسه بعضي ها اتفاقي  شد تا يه شب تو پارك بخوابن . واسه بعضي ها هم اتفاقي  شد تا به كسايي كه دوسشون دارن زنگ بزنن .

واسه بعضي ها هم اتفاقي بود كه خودشونو بشناسن  . خواب بودن . همه . فقط من بيدار بودم . وقتي زمين لرزيد دويدم طرف در تا بازش كنم . ولي تا رسيدم تموم شده بود .

هيچ كاري نكردم فقط رفتم سمت در .

اين گناه من بود .

كيبورد كامپيوترم خيلي قديميه واسه 5 سال پيش تقريبا . خراب نشده . هنوزم كار ميكنه .  تازگي ها متوجه يه اتفاقي شدم .

كيبوردم خونه يه سري حشره است . كه توش زندگي ميكنن  . شبيه كفش دوزك ميمونن . كم هم نيستن كوچيك و بزرگن . يكيشونم يه رنگ خاصي داشت  كه از بقيه جداش مي كرد  . ميشد  تشخيصش داد .

من كشتمش .

يه روز كه اعصابم خورد بود كشتمش . وقتي از لاي دكمه ها اومد بيرون تا نفسي تازه كنه كشتمش. دقيقا روي كليد 6 بود .

گناه من اين بود . وقتي زلزله اومد فقط به فكر خودم بودم كسي رو صدا نكردم . اينگار يه درس بود واسم .

بعدش به برادر كوچيكم فكر كردم كه خواب بود . به اين فكر كردم اگه واقعا زلزله ميومد خدا بهم چه لطفي ميكرد يكي از گلدون هاي همسايه بالاي مون كه تو راه پله ميزاره ميوفتاد رو سرم و ميمردم . كاكتوس دوست دارم . ترجيح ميدم اون بيوفته . گلدون بزرگيه .

اگه يه روزي  من زنده ميموندم و براي بقيه اتفاقي مي افتاد ميشد خودمو ببخشم ؟

يه روز بايد كيبورد رو باز كنم . اين يعني يه زلزله واسه بقيه حشره ها . تميزش ميكنم . با اين كارم بقيه شونم ميكشم .

خيلي عوض شدم . تو اين چند سال واقعا عوض شدم .

امشب هم زلزله اومد  . با اين تفاوت كه اين بار تنها كسي كه نفهميد من بودم .

ولي يه صدايي بلند گفت شاهين بيا بريم بيرون بدو.

منم همون جا وايستاده بودم و فقط بهش نيگاه كردم . خنديدم .  فهميدم چقدر واسم ارزش داره . داداشم بود .

ژنرال بزرگ

منتشرشده: آگوست 22, 2010 در روزها

تقديم به تمام كساني كه  پاكي كودكي شان به هوس بزرگتر ها آلوده شد.

اولين معشوقه ام هيكل سبزي داشت . تماما پلاستيك سفت بود.

سوغات مادر بزرگي براي نوه از سفر به خانه حق .5 سالم بود .

دروغ نگويم ژنرال از همان اول در دل من جا نگرفت . روز اول حسرت بود حسرت بقيه سوغاتي ها كه سهم بقيه بود و زيباتر .

ماشين هاي باتري خور عروسك هاي زيبا و….

ژنرال سرباز پيري بود تفنگ كمري به دست داشت  تماما سبز رنگ بود . با 10 سانت قد .

اولين معشوقم مغرور بود . نگاهش سرد بود ولي عميق .

عمق نگاهش باعث شد چاله اي عميق در سمت چپ بدنم كنار جنبنده اي براي خود بسازد و همانجا بماندهنوز هم همانجاست فقط پهن تر شدن بدنم باعث گم شدن او شده بود  .

برايم همه چيز بود قهرمان محافظ همدم . هميشه با من بود گاهي ا وقات بدون آنكه متوجه شوم اينقدر آن را در دستانم ميفشردم كه  در كف دستم غلافي براي تنفگ كمري اش ساخته ميشد .

مادرم صبح ها سر كار  ميرفت  از تنها بودنم هراس داشت من را در خانه دختري 50 ساله ميگزاشت كه به 2 چيز علاقه داشت . گربه ها . بچه ها .

هر روز به بهانه حمام  مرا ميشست . بعضي وقت ها روزي 2 بار  .  پدر ميگفت وسواس دارد . لخت ميشدم تنها كسي كه برايم مانده بود ژنرال بود مشتش ميكردم به گوشه ميرفتم   پاهايم را در شكمم جمع ميكردم و بغض . مرا ميشست  . ژنزال را در دست ميگرفتم. گاهي وقتها به زور او را از من ميگرفت . و در گوشه اي ميگزاشت . معشوقه ام را ميديدم و به اميد شبي كه دوباره با هم باشيم مي ماندم .

شب ها از نارحتي حمام هاي اجباري فردا ميترسدم. ژنرال را نگاه ميكردم و به اين اميد كه تنها نيستم مي خوابيدم .

يك بار خيلي تقلا كردم تا ژنرال را از من نگيرد اما گرفت . بعد از پس دادنش با محافظم محكم به كمرش كوبيدم . ضربه اي بود از طرف معشوقم نوش جان .

مادر ديگر سر كار نميرفت . صاحب كار آشنايي داشت كه او واجب تر بود . پدر و مادرم خيلي نارحت بودند ولي من و ژنرال نه . يكي از ميادين نبرد به اتمام رسيده بود . خانه دختر 50 ساله .

( كرج 25 روز پيش تو يه پارك كنار اون .

پسر هاي ديگه اي كنار ما وايستادن ودارن بلند بلند حرف ميزنن . يكي از اونا بهش نگاه ميكنه و ميگه  به چه آرايشي داري . مياد جلوي ما اول به من دست ميده . تو چشمام نيگاه ميكنه يه نگاه نميدونم از سر چي !. بعد به اون دست ميده . بهش ميگه ميخواستم ازت سوالاي سخت سخت بپرسم به من نگاه ميكنه و ميگه  ولي نميپرسم و ميره . من زير زيركي دارم نيگاش ميكنم  به يكي از دوستاش ميگه بيا اينجا . درگوشي يا هم حرف ميزنن . ميخان چي كار كنن نميدونم فقط ميدونم خوب نيست بهش ميگم دارن در مورد ما حرف ميزنن . بلند ميشم . صدام رو كلفت ميكنم ميگم دير شد پاشو بريم . بلند ميشه پسر جديد ميگه . كجا آقا تازه اومده بودين كه . و ما ميريم .

ميگم : تعدادشون زياد بود نميشد در افتاد

ميگه :  ميدوني چند بار از اينا ترسيدم و شماره دادم

احساس ميكردم حالا من بايد از اون محافظت كنم و ميتونم )

افتخار پدرم در كودكي پسرش اين بود . دو نفر از بچه هاي كوچه را با ژنرال طوري زدم كه مادرانشان دم در خانه مان بودند . البته بهاي گراني را بابت اين كار دادم .  چون براي مادرم  افتخار نبود

ژنرال هميشه در عكس ها در دست من بود . ژنرال هميشه در بازي هايم قهرمان بود.هر اسباب بازي ديگري حرف او را گوش نميداد مجازات ميشد .

ژنرال را با خود به مدرسه ميبردم  اما از ترس از دست دادنش آنرا بيرون نمي آوردم .  در خانه گم ميشد تمام كارم اين بود ژنرال پيري را پيدا كنم

همه چيز خوب بود .

تا روزي كه  پدري براي نشان دادن اعصبانيتش به پسرش ژنرالي پير را از پنجره به بيرون پرتاب كرد .

بي آنكه به چيزي توجه كنم دويدم بيرون شب بود ژنرال را پيدا كردم اما سرش را نه .

پدرم مادرم حتي خواهرم براي يافتن سر ژنرالي پير به كوچه آمدند اما هيچ نشانه اي نبود .  فرداي آن روز مادر سر ژنرال را كنار پنجره پيدا كرد .  تقصير خودش بود بارها گفته بودم تفنگ كمري بايد در جيب باشد  اگر در جيب بود به جاي اينكه با سر از بيرون افتادن جلوگيري كند با دست اين كار را ميكرد .اما نه تقصير من بود اگر بيشتر از اينها عاشق بودم حتي آن پلاستيك صفت هم نرم ميشد و تفنگ را در جيب ميگزاشت .  پدر دوست داشت سر زنرال را دوباره بچسبانيم  ولي من نه .

پيكر بيجانش آرامش ميخاست او حيوان نيود كه خشكش كنم و نگاهش دارم . اون معشوقه ام بود .

منتظر ماندم تا شمال برويم پيش مادر بزرگ . زنرال بايد دفن ميشد . در حياط پشت خانه مادر بزرگم درخت گردويي بود . 60 يا 70 ساله . سمبل بزرگي من در دوران كودكي اين درخت گردو بود . زنرال را دفن كردم . چه جايي بهتر از زير پاي همين درخت . پدرم براي دلداري كنار م بود اما نگزاشتم در كندن چاله كمكم كند . خيلي طول كشد عمقش زياد نبود . پدر بارها از لفظ ميخواي كمكت كنم استفاده كرد وقتي ديد قبول نميكنم از لفظ زود باش ديگه استفاده كرد .

غم از دست دادن 100  ساله اي را داشتم كه 50 سال با معشوقش زندگي كرد.

در 5 ساگي به دست آوردم در 9 سالگي از دست دادم   بزرگترين غم دوران كودكي ام در 9 سالگي رقم خورد

(تقريبا 1 سال پيش

پدر :‌ خاله ميخواد زمين پشت خونه رو توش ويلا بسازه مادر بزرگ خيلي نارحت بود . نمي خواد اينطوري بشه

به مادر بزرگ زنگ زدم

شاهين جان ببين دارن چيكار ميكنن . اون درخت پشت خونه همه بچگيه منه خاطرات منه ميخوان قطعش كنن )

به خاله زنگ زدم همون خاله اي كه اسم منو انتخاب كرد خيلي منو دوست داشت ولي نميدونم بيشتر از خونه اي كه مي خواست بسازه يا كمتر به بهانه مادر بزرگ و درخت خواستم منصرفش كنم اما نشد  . براي آدم ها هر چيزي كه قيمت بيشتري داشته باشد اهميت بيشتري هم دارد . خانه خيلي گرانتر از درخت است درخت هم خيلي گرانتر از جنازه ژنرال پير

بايد ميرفتم شمال و اجازه ندم به جنازه ژنرال صدمه اي برسد . شايد كلنگي بر سمت چپ بدنش فرود آيد درست همانجا كه قلبش هست قلبي كه شايد وجود نداشته باشد اما قسم كه روحش را خودم در كودكي به او دميدم . منظور از قلب عضو گوشتي نيست كه ميجنبد منظور همان روح است بچه ها پاك اند . گناه وصله اي به آنان نيست . من در كودكي ام روحم را دميدم . نه الان كه كوهي از گناهم .

گود برداري را 1 ماه زودتر شروع كردند درست زمان امتحانات پايان ترم .

درخت را بريده بودند . 50 سانت زمين را كنده بودند . جناز ژنرال در 10 سانتي زمين دفن شده بود .

به اين فكر ميكنم . ژنرال وقتي كلنگ به سمتش ميآمد با خود نميگفت عمري از تو دفاع كردم الان كجايي؟ قلبم را دريدند .

پي نوشت : طبيعتا اون پيرزن نميتونست كاري با من كرده باشه ولي از اينكه هميشه بايد لخت ميشدم خوشم نمي اومد وقتي مادرم گفت اون همسايه امون فوت كرد ياد اون روزا افتادم . بخشيدمش .

پي نوشت 2 : يادمه وقتي ژنرال رو دفن ميكردم گريه نكردم ولي وقتي سرش شكست خيلي گريه كردم .

مثل يه !

منتشرشده: آگوست 18, 2010 در روزها

من آدم فراموشكاري هستم . اسم ها رو زود يادم ميره . قيافه ها رو زود يادم ميره . وقتي از خونه ميرم بيرون هميشه مادرم منتظر زنگ ميمونه تا برگردم و چيزي رو كه جا  فراموش كردم  و بردارم .

اما اگه كسي بهم بگه خواهشن يادم بيار فلان چيزو با خودم ببرم يا فلان كار رو انجام بدم بهترين گزينه رو انتخاب كرده . چون به ياد آوردنش رو اينقدر با خودم تكرار ميكنم و اينقدر بهش فكر ميكنم كه حتما به يادش ميارم .

به مهدي زنگ زدم . نميتونه روزه بگيزه .قند داره انسولين ميزنه . گفتم بيا بريم تو پارك لاله افطاري ميدن . خونه مون تقريبا نزديكه به اونجا . گفت باشه راه افتاديم . منو مسخره ميكرد به خاطر اون شبي كه پيشش گريه كردم ميگفت دخترا ارزش ندارن تو نفهمي كه خودت و نارحت ميكني ببين عين خيالشم نيست .

يه روز كه داشتم با تلفن باهاش حرف ميزدم مهدي سرش و به گوشي نزديك كرد صداش رو شنيد گفت اين پسر بود . گفتم صداش گرفته بود .

صداي خودمم گرفته بود نزديك اذان بود آب ميخواستم توان حركت نداشتم گفتم بشينيم ولي اون …….

افتاد رو زمين . دوياره قندش نميدونم بالا  رفته بود يا پايين . فرموش كردم . يادم رفته بود هروقت با اين ميام بيرون بايد با خودم شكلاتي چيزي بيارم . ديستش و گرفتم . گفت نميتونم راه بيام . بغض كردم . تا بقالي نزديك پارك يه خيابون فاصله بود . دويدم مثل يه گرگ دويدم . گرگها سريع نميدوئن . گرگها با قدرت نميدوئن . اونا با حرص ميدوئن . اونا حار ميدوئن  با تمام توانشون ولي كاري نميشه كرد توانشون همينه .

به اين فكر ميكردم ميتونم تند تر از اين بدوم ولي احتمال زمين خوردن زياده .

ميدويدم

به اين فكر ميكردم شادي وقتي فهميد مهدي قند داره گفت ميدونستي اگه قندشون بالا و پايين بشه و چيزي نخورن ميرن تو كما .

ميدويدم

به اين فكرميكردم اون رفت . نيما رفت . مهدي رو هنوز دارم بايد بدوئم

ميدويدم

رسيدم به سوپرماركت عين ديوونه ها يه ايستك برداشتم با يه بيسكوئيت  پولو گزاشتم و بقه اشو نگرفتم .

بازم دويدم .

بغضم تركيد . زياد نه .  فقط يه قطره . نه بيشتر .  به خودم و فراموشكاريم لعنت ميفرستادم

( چرا هارد اكسترنالت و نياوردي مگه نگفتم ميخوام ببينم تو ش چي داري تو بايد چك بشي !‌ما زن و شوهريم .

خوب راستش يادم رفت ولي توش چيز زيادي ندارم بيشترش تو هارد لپ تاپه )

اون داشت فيلم هاي توي لپ تاپ رو ميديد و مادر بزرگشم تقريبتا كنارش وايستاده بود ولي نميتونست ببينه نوه اش داره چي كار ميكنه . داشتن با هم حرف ميزدن من ميترسيدم نكنه يهو بلندبشه و اونم حواسش نباشه . قصيه لو ميرفت . تو اتاق منتظرش بودم تا بياد . مثل وقتايي كه ميرفت حموم . يه بار مادر بزرگش بهش گفت بيام كمكت . گفت نه .من گفتم ميخواي من بيام خنديد گفت نه .

رسيدم

دورش رو آدما گرفته بودن وقتي رسيدم پيشم مهدي پسري كه اين همه قد بود مثل يه بچه مظلوم وسط حلقه مردم بود كه واسش  آبميوه آورده بودن .

دلستر و بيسكوئت رو بهش دادم نخورد .

بلندش كردم راه افتاديم بريم خونه  . ميخنديد . مسخره ام ميكرد . منم خندديدم  . خوشحال بودم

ياد اون روزي افتادم كه  هنوز دوسم داشت …

(‌عزيزم ديدي اونطوري كه  ميخواستيم شد ديدي خدايا شكرت حالا تو فقط بيا تهران من واسه توام و تو مال من .ديگه نبايد سربازي بريم

گفت . خوشحالي

گفتم آره داشتم از خوشحالي بال درمياوردم .

گفت اينقدر خوشحال نشو كه غمو بيدار كني . بجاش برو و شكرشو به جا بيار 2 ركعت ميشه )

رسيديم خونه . اذان گفته بود نه تشنه بودم نه گشنه . يه كار مهم تر داشتم . بايد شكرشو بجا بيارم

پي نوشت : ديشب زنگ زدم بعد از 31 بار جواب داد . تحقيرم كرد . فحش داد . بدون خداحافظي قطع كرد .

واقا ديگه دوسش ندارم . از ديشب به اين نتيجه رسيدم واسم ديگه ارزشي نداره     لجن